حقایق جالب و خواندنی درباره انیمیشن های معروف


حقایق جالب و خواندنی درباره انیمیشن های معروف 

در فیلم های انیمیشنی رازهای بسیاری نهفته است که سازندگان آن پس از مدت ها آن ها را برملا می کنند که بینندگان از ان ها بیخبر بوده اند. فیلم و سینما در سراسر دنیا طرفداران زیادی دارد و بسیاری از افراد آن را دنبال می کنند. در این میان، شاخه ای از صنعت فیلم سازی به نام انیمیشن و کارتون خود نمایی می کند.

 

انیمیشن ها دنیا ها و داستان های خیالی را به واقعیت تبدیل می کنند و هر چیزی را ممکن می سازند. شرکت های مختلفی در این زمینه فعالیت دارند، اما به جرات می توان گفت که هیچ کدامشان از نظر کیفیت و شهرت، قابل مقایسه با کمپانی والت دیزنی نیستند.

 

والت دیزنی سالیان سال است که در صنعت انیمیشن و کارتون یکه تازی می کند و توانسته با ارائه آثاری مانند داستان اسباب بازی، محبوبیت بسیاری به دست آورد. این موفقیت اتفاقی به دست نیامده و افراد زیادی برای آن تلاش کرده اند. آن ها کوچک ترین جزئیات را نیز مد نظر قرار داده اند تا به جایگاه امروزی برسند. ما نیز در این مقاله قصد داریم همین مسئله را پر رنگ سازیم.

 

تصاویری که در ادامه خواهید دید، نکات جالب و استثنایی کارتون های والت دیزنی را نشان می دهند. شما با دیدن آن ها دید جدیدی نسبت به محصولات این شرکت پیدا خواهید نمود و آن ها را به شیوه ای جدید دنبال می کنید. به تماشای عکس ها بنشینید و توضیحات را با دقت بخوانید.

 

۱- در میان تمام پرنسس های والت دیزنی، تنها راپانزل دارای چشمان سبز است.

حقایق جالب و خواندنی درباره انیمیشن های معروف

بیشتر پرنسس هایی که در کارتون های کمپانی دیزنی حضور داشته اند، دارای چشمان آبی و قهوه ای هستند و تنها راپانزل با آن ها فرق دارد.

 

۲- در کارتون دیو و دلبر، هیولا با الهام گرفتن از ۶ حیوان طراحی شده است.

حقایق جالب و خواندنی درباره انیمیشن های معروف

هنرمندان وقت زیادی برای طراحی این شخصیت صرف کردند. در نهایت تصمیم بر این شد که از ۶ حیوان برای شکل دادن به آن استفاده شود. به علاوه، چشم انسان نیز برای هیولا در نظر گرفته شد.

 

۳- شخصیت آریل در پری دریایی از روی مدلی به نام آلیسا میلانو طراحی شد.

حقایق جالب و خواندنی درباره انیمیشن های معروف

آلیسا میلانو در آن زمان تنها ۱۱ سال داشت و بعدها با نقش آفرینی در مجموعه تلویزیونی «Charmed» به شهرت رسید. علاوه بر مسائل ظاهری، شخصیت و رفتار خانم میلانو نیز برای خلق آریل مورد توجه قرار گرفت.

 

۴- صدا پیشه شخصیت های ایور و اپتیموس پرایم در تبدیل شوندگان، مشترک بود.

حقایق جالب و خواندنی درباره انیمیشن های معروف

پیتر کالن به جای هر دوی این شخصیت ها صحبت کرده و تاثیر زیادی بر روی شکل گیری آن ها داشته است.

 

۵- کرکس های کارتون کتاب جنگل از گروه موسیقی «بیتلز» الهام گرفه شده اند.

حقایق جالب و خواندنی درباره انیمیشن های معروف

قرار بود این گروه صدا پیشگی ۴ کرکس را بر عهده بگیرند، اما جان لنون با این کار مخالفت کرد. با این حال کرکس ها دقیقا شبیه به اعضای این گروه موسیقی به نظر می رسند.

 

۶- شخصیت سیمبا در کارون شیر شاه همانند یک شیر واقعی غرش نمی کند.

حقایق جالب و خواندنی درباره انیمیشن های معروف

سازندگان تصمیم گرفتند از غرش ببر به جای غرش شیر استفاده کنند، زیرا صدای شیر بسیار آرام و ضعیف بود.

 

۷- شخصیت هانس در کارتون «یخ زده» در انیمیشن «قهرمان بزرگ» نیز دیده می شود.

حقایق جالب و خواندنی درباره انیمیشن های معروف

سازندگان «قهرمان بزرگ ۶» تصمیم گرفتند با شخصیت هانس شوخی کنند. آن ها عکس وی را به عنوان فرد تحت تعقیب به دیوار اداره پلیس زدند.

 

۸- در کارتون «راتاتوی» سایه یه سگ به چشم می خورد.

حقایق جالب و خواندنی درباره انیمیشن های معروف

رِمی شخصیت اصلی کارتون راتاتوی، تصادفا سایه یک سگ را بر روی دیوار می بیند. در آن زمان، والت دیزنی ایده ساخت انیمیشن «بالا» را در ذهن می پروراند. بنابراین تصمیم گرفت شخصیت «داگ» را در راتاتوی نشان دهد و به نوعی توجه هواداران را به آن جلب نماید.

 

۹- عروسکی که در کارتون تارزان از کیف پروفسور افتاد، همان سگ انیمیشن مولان بود.

حقایق جالب و خواندنی درباره انیمیشن های معروف

کارکنان دیزنی شوخی را دوست دارند و همیشه یکی از شخصیت های کارتون های قدیمی را در محصولات جدید نمایش می دهند. تنها تماشاگران با دقت بالا می توانند چنین نکاتی را مشاهده کنند.

 

۱۰- تیانا تنها قهرمان زن در کارتون های دیزنی بود که برای خودش شغل داشت.

حقایق جالب و خواندنی درباره انیمیشن های معروف

تقریبا هیچ یک از قهرمانان زن محصولات دیزنی شغل واقعی نداشته اند. آن ها یا شاهزاده بودند و یا آن که با والدین خود زندگی می کردند. کار سیندرلا نیز به گونه ای بود که جزء مشاغل رسمی حساب نمی شد.

 

۱۱- اسم «وال ای» از نام آقای والت دیزنی گرفته شده است.

حقایق جالب و خواندنی درباره انیمیشن های معروف

نام شخصیت وال ای که یکی از احساسی ترین ساخته های والت دیزنی به شمار می رود، از «والتر الیاس والت دیزنی» گرفته شده است.

 

۱۲- صدا پیشه های میکی موس و مینی موس در زندگی واقعی با یکدیگر ازدواج کردند.

حقایق جالب و خواندنی درباره انیمیشن های معروف

وین آلوین و روزی تیلور برای ۳۲ سال این کار را انجام دادند. آن ها در سال ۱۹۹۱ با یکدیگر ازدواج کردند و ۲۰ سال خوب را کنار هم سپری نمودند.

 

۱۳- پوکاهانتس تنها قهرمان زنی بود که قصه اش بر اساس داستانی واقعی شکل گرفت.

حقایق جالب و خواندنی درباره انیمیشن های معروف

شاید برخی ها گمان کنند که شخصیت مولان نیز واقعی بوده است، اما وی تنها در اشعار چین باستان حضور داشته و نمی توان آن را واقعی دانست، در حالی که پوکاهانتس واقعا وجود خارجی داشته است.

 

۱۴- تنها مولان و جازمین شلوار به تن داشتند.

حقایق جالب و خواندنی درباره انیمیشن های معروف

بیشتر پرنسس های کارتون های والت دیزنی، لباس شاهانه می پوشیدند، اما برای مولان و جازمین پوشش دیگری در نظر گرفته شد.

 

 


مشاهده کلیپ

فرهادی بالاخره واکنش نشان داد او به اسکار نمی رود


فرهادی بالاخره واکنش نشان داد او به اسکار نمی رود 

اصغر فرهادی کارگردان فیلم فروشنده که به مرحله نهایی اسکار راه پیدا کرده است ، طبق قوانین جدید تصویب شده در آمریکا حق ندارد به آن کشور برود. 

فرهادی بالاخره واکنش نشان داد او به اسکار نمی رود

اصغر فرهادی رسما گفت: در مراسم اسکار امسال در کنار دیگر اهالی سینما شرکت نخواهم کرد.

 

کارگردان برگزیده اسکار در متنی که ساعاتی قبل در نیویورک تایمز منتشر شد و نسخه‌ای از آن را در اختیار ایسنا گذاشت، نوشت:«متاسفم که از طریق این نوشته اعلام می‌کنم در مراسم اسکار امسال در کنار دیگر اهالی سینما شرکت نخواهم کرد. در روزهای گذشته علی‌رغم شرایط غیرمنصفانه‌ای که برای ورود مهاجران و مسافران چند کشور

 

به ایالات متحده پیش آمد، همچنان تصمیم بر حضور در این مراسم بود و ابراز نظراتم به رسانه‌ها درباره این شرایط و به هیچ عنوان قصد عدم حضور و یا تحریم مراسم را به نشانه اعتراض نداشتم چون آگاهم که بسیاری از اهالی سینمای آمریکا و اعضای آکادمی مخالف افراطی‌گری و تندروی‌هایی هستند که این روزها بیش از گذشته در حال اعمال است

 

و همان‌گونه که روز اعلام نتایج آکادمی به پخش‌کننده‌ام در آمریکا اعلام کردم به همراه مدیرفیلمبرداری‌ام در این مراسم حضور خواهیم داشت، همچنان تصورم همراه بودن در این اتفاق بزرگ فرهنگی بود.اما امروز به نظر می‌آید که این امکان حضور با اما و اگرهایی همراه است که برایم به هیچ عنوان پذیرفتنی نیست حتی اگر برای سفر من به آمریکا استثنایی قائل شوند. پس مایلم آنچه را که قرار بود در فرصت سفرم بیان کنم در اینجا ابراز نمایم.

 

تندروها علی‌رغم جنگ‌ها و دعواهای سیاسی‌شان در همه جای دنیا، بسیار شبیه به هم به جهان می‌نگرند. آن‌ها برای درک جهان چاره‌ای ندارند جز تقسیم آن به دو بخش ما و دیگران تا همواره با ساختن تصویری هولناک از دیگران، مردم کشورشان را دچار ترس از آن‌ها بکنند. این فقط محدود به آمریکا نیست. در کشور من نیز تندروها اینگونه‌اند.

 

سال‌هاست در دو سوی اقیانوس عده‌ای تندرو تلاششان بر آن است تا از مردم کشور مقابل تصویری غیرواقعی و هولناک بسازند و از تفاوت‌های بین ملت‌ها و فرهنگ‌ها اختلافات، و از اختلافات دشمنی‌ها و از دشمنی‌ها ترس ایجاد کنند.ترس مردم ابزار مهمی‌ست برای توجیه افراطی‌گری و تندروی صاحبان ذهن‌های بسته.

 

حال آنکه من باور دارم شباهت‌های بین انسان‌ها در روی این کره‌ی خاکی در سرزمین‌ها، فرهنگ‌ها و ادیان مختلف بسیار گسترده‌تر از تفاوت‌هاست. من باور دارم ریشه بسیاری از خشونت‌های امروز جهان در میان ملت‌ها را باید در تحقیرهای دو سویه دیروزشان جستجو کرد و تحقیرهای امروز ملت‌های دیگر به یقین بذری‌ست برای خشونت‌های فردا.

 

تحقیر ملت‌های دیگر به بهانه حفظ امنیت مردم یک کشور پدیده تازه‌ای در جهان نیست و همواره خود زمینه‌ای برای ایجاد شکاف و دشمنی در آینده بوده است. من از این طریق انزجار خود را از شرایط تحمیل ‌شده ناعادلانه‌ای که برای ورود قانونی بعضی از هموطنانم و همچنین مردم شش کشور دیگر به ایالات متحده در حال اعمال است ابراز می‌کنم و امیدوارم این شرایط منجر به شکاف بیشتر بین ملت‌ها نشود.»

 

 


مشاهده کلیپ

مل گیبسون ۶۱ ساله و بارداری همسر جذاب ۲۶ ساله اش


مل گیبسون ۶۱ ساله و بارداری همسر جذاب ۲۶ ساله اش 

بازیگر نام دار و مشهور هالیوودی مل گیبسون در انتظار به دنیا آمدن فرزند نهم خود است که این بار با همسر سوم خود منتظر فرزند هستند. 

 

مل گیبسون بار دیگر پدر شد

با جای گرفتن نام مل گیبسون در میان نامزدهای بخش بهترین کارگردانی سرانجام روشن شد که این کارگردان موفق شده است تا دوباره به جمع کارگردان‌های مطرح روز باز گردد و هالیوود پس از ۱۰ سال نادیده گرفتن و بایکوت کردن، وی را بخشیده است.در عین حال دو روز پیش از اعلام نام نامزدهای اسکار، اعلام شد این کارگردان برای نهمین بار پدر شده است.

 

 به گزارش پارس ناز گیبسون ۶۱ ساله از همسر ۲۶ ساله‌اش صاحب فرزند شده است. این فرزند پسر لارس جرارد گیبسون نامیده شد. یک منبع خبری با اعلام این خبر گفت: مل روی ماه سیر می‌کند.گیبسون از همسر سابقش ۷ فرزند دارد و از همسر دومش یک فرزند دختر داشت. این بازیگر با شریک زندگی‌اش در مراسم گلدن گلوب حضور یافته بود.

مل گیبسون 61 ساله و بارداری همسر جذاب 26 ساله اش

مل گیبسون 61 ساله و بارداری همسر جذاب 26 ساله اش

مل گیبسون 61 ساله و بارداری همسر جذاب 26 ساله اش

مل گیبسون 61 ساله و بارداری همسر جذاب 26 ساله اش

مل گیبسون 61 ساله و بارداری همسر جذاب 26 ساله اش

مل گیبسون 61 ساله و بارداری همسر جذاب 26 ساله اش

مل گیبسون 61 ساله و بارداری همسر جذاب 26 ساله اش

مل گیبسون 61 ساله و بارداری همسر جذاب 26 ساله اش

 

 


مشاهده کلیپ

مصاحبه با برادران پاکدل بازیگران مشهور سینما


مصاحبه با برادران پاکدل بازیگران مشهور سینما

حسین و مهدی پاکدل از بازیگران محبوب سینمای ایران هستند که برای مردم کاملا شناخته شده اند وحتی زندگی شخصی آن ها هم توسط مردم بسیار دنبال می شود. دل پاک، پاک دل. «… چقدر سلیقه توشه… به نظرم این اسمو می شه راحت نقاشی کرد… اصلا همین طوری خودش یه نقاشی یه … یه پرتره زیباست… کامل و بی نقص…».

 

اینها مونولوگ های شخصیت کمال در نمایش یک صبح ناگهان نوشته و کارگردانی حسین پاکدل است که مهدی به زیبایی بازی کرد. کمال آنجا نقاش است و اینها را در ارتباط با اسم دیگری می گوید اما می شود آن را به اسم «پاکدل» هم تعمیم داد که در این خانواده، اول یک اسم است و بعد اپیدمی.

 

آنها نمونه ای مثالی از برادری اند. برادر بزرگ تر چنان با شعف از برادر کوچک ترش حرف می زند که به معنای واقعی کلمه روایتگر تعریفی است که خود از واژه برادری ارائه می دهد: «رفاقت خدادادی و خونی» و برادر کوچک تر او را مراد خود می داند. هر چند حسین پاکدل می گوید مرادی و مریدی به سن و سال نیست و گاهی وقت ها من مرید مهدی هستم.

 

گفتگوی ما درباره برادری است و البته بهانه آن بازی دوباره مهدی در تئاتر دیگری از برادرش حسین است و این بار «کابوس حضرت اشرف»؛ تئاتری که از هشتم بهمن در تماشاخانه ایرانشهر روی صحنه است.گفتگو با این دو برادر را از برادری شروع کردیم و با آن هم ختم کردیم. خواستیم طعم شما و آنها با تلخی های اخیر زندگی مهدی تلخ نشود. البته پرسیدیم و مهدی با نجابت سکوت کرد و ما هم به احترام این صبوری موضوع را در همان موضوع شیرین برادری نگه داشتیم.
مصاحبه با برادران پاکدل بازیگران مشهور سینما

از روزهایی پر سیدیم که مهدی برادرش را می دید که اوج شهرت در مقام گویندگی و اجرا در تلویزیون دهه شصت را رها کرد و تئاتر و خدمت به این هنر اصیل و ریشه ای را برگزید و بعد به نویسندگی و کارگردانی در آن پرداخت و این عشق، مهدی را هم به سیر و سلوک در صحنه کشاند تا ذره ذره تلخی و شیرینی آن را بچشد و سال ها

 

بعد در نقش بازیگر نمایشی از برادرش «کمال» بگوید: «آقا جان… برام بگین چه طوری می شه رنج و دردایی که نمی شه گفتو با رنگ کشید؟… صدای موسیقی رو چه جوری می شه تو نقاشی درآورد؟… طعم و بو رو تو طرح نشون داد؟… حتی زشتی مطلق یا زیبایی کاملو… اون قشنگی که رو پرده می یاد با اونی که واقعا هست خیلی فرق دارد…

 

یه حس هایی هست نمی شه کشید… یه چیزایی که نمی شه عین همونا رو با رنگ و طرح کشید به یکی دیگه نشون داد… چی کار باید کرد آقا جان؟»درست است که مهدی بازیگر است و هر چه را که نوشته باشند و او قرار باشد بازی شان کند را به همین زیبایی اجرا می کند اما هیچ چیز قشنگ تر از این نیست که اینها را برادری نوشته باشد که به قول خودش سمبل مهربانی و برادری است.

 

بگذارید من در مورد شهرت نکته ای را بگویم. به نظر من شانسی که مهدی، از نظر الگوی درست گرفتن از شما داشته این بود که وقتی او داشت بزرگ می شد، شما مسیر برعکس شهرت را رفتید. شما یک مجری خیلی مشهور و محبوب تلویزیون بودید و یک دفعه همه اینها را ول کردید و رفتید به سمت نویسندگی و کارگردانی تئاتر و طبیعتا این حوزه،

 

حوزه مربوط به شهرت های فراگیر نیست و شاید بشود گفت از آن دور است. یعنی انگار شما از یک شهرت فراگیر فرار کردید و رفتید به حوزه عمیق تر و فرهیخته تری از هنر…

 

– حسین: … دقیقا همین طور است…

 

… و به نظرم این مسئله خیلی می توانست به مهدی که داشت مشهور می شد کمک کرد. اینکه بداند شهرت همه چیز نیست. درست است مهدی؟

 

– مهدی: کاملا درست می گویی. من در مورد ماجرای مریدی و مرادی گفتم و همین چیزها و نکات بود که از ایشان یاد گرفتم و در ایشان دیدم که این حس در من به وجود آمد. همین آگاهی ها به من بخشیده شد که حضورشان برای من یک نعمت و موهبت بود و این بود که من همیشه با خودم می گفتم آهان، نکند این شهرت یک چیز پوچ است و چیزی نیست و آن چیز بزرگ تر چیست که برادر بزرگ تر من رفت دنبالش.

 

رفتم ببینم چه چیزی برای ایشان مهم است؛ کتاب خواندن؟ آگاهی داشتن؟ مطالعه کردن؟ انسان بودن؟ از همان موقع و فکر کردن در این مورد ماجرای شهرت برای من حل شد. یعنی قبل از آن که به آن برسم برای من حل شده بود چون چیزی است که ممکن است پیش بیاید و گذرا هم هست. ممکن است برای همه پیش بیاید و برود.

 

هر بازیگری یک دوره ای دارد و تو چند صباحی هستی و آن دوره را می گذرانی و تمام می شود. همان موقع با خودم فکر کردم که باید دنبال معدن دیگری باشم که تا آخر عمرم از آن سیراب بمانم. اینها را در رفتار برادرم فهمیدم و همان موقع و قبل از رسیدن به آن برایم حل شد.

 

با توجه به اختلاف سن شما و با توجه به اینکه مطابق معمول زنتیکی و خانوادگی شما خیلی زود موها و محاسن تان هم سفید شد، آیا حسین آقا برای شما حالت پدرانه هم داشت؟

 

– مهدی: صددرصد. دور از جان ایشان بله. این حالت بود. من خیلی جوان بودم که ما پدرمان را از دست دادیم. من آن موقع بیست سالم بود و برادرم همیشه برایم یک تکیه گاه و حریم امن به عنوان برادر بزرگ تر بود که جای پدر را کاملا برایم می کرد.

 

آقای پاکدل. شما می خواستید دوست مهدی باشید یا برادر بزرگ تر یا حتی جانشین جایگاه پدر؟ به هر حال مهدی در جوانی پدر را از دست داد. شما کدام وجه را بیشتر دوست داشتید و در رفتارتان با او مد نظر داشتید؟

 

– حسین: من به این چیزها فکر نمی کردم. مهدی خودش می داند که من به درک لحظه بیشتر اهمیت می دادم و می دهم. گاهی وقت ها به او می گفتم مهدی کجایی؟ یک جایی همدیگر را ببینیم. وقتی که می دیدمش می گفتم خب، دیدمت. هر چند که از دیدنت سیر نمی شوم اما می دانم کار داری. برو، در حدی که همدیگر را چند لحظه ببینیم

 

و از دیدن هم لذت ببریم برای من کفایت داشت و دارد. در روزگاری که آدم ها در کنار هم هستند اما همدیگر را نمی بینند، یعنی آنقدر مشغله های مصنوعی ایجاد شده است که آدم ها از دیدن هم غافلند.

 

خیلی نمی خواهم وارد موضوع توسعه رسانه ها بشوم. موضوع دیدن فقط همین نگاه کردن نیست بلکه موضوع جذب مطرح است. خود مهدی می داند، من وقتی نگاهش می نم انگار او را اسکن می کنم و انگار می نوشم مهدی را. یعنی با چشمم می خورمش. برایم، اینقدر دیدن او لذت بخش است.

 

همیشه وقتی می بینمش می گویم خدایا، آیا فردا هم می بینمش. ان شاءالله همیشه سالم باشد و منظورم این نیست که می ترسم خدای ناکرده برای او اتفاقی بیفتد بلکه این موضوع متقابل است و با خودم می گویم که آیا من فردا هم این چشم را دارم که او را سیر ببینم. کار دنیا که حساب و کتاب ندارد. شاید از این در رفتم بیرون و چشمم آسیب دید. دلم می خواهد تا چشمم کار می کند، ببینمش. فقط مهدی نیست و این حالت برای همه نزدیکان و دوستانم هم هست.

 

البته طبیعتا آدم به همه که به یک نسبت محبت ندارد. محبت ها متفاوت است. نکته دیگر این است که حسن برادری این است که تو بی توقع محبت داری و فکر نمی کنی که وقتی من عاشق مهدی هستم پس مهدی هم باید عاشق من باشد. نه، عشق برادری خدای گونه است. خدا هیچ وقت سر بندگانش منت نمی گذارد و البته من می دانم این حس در مهدی هم وجود دارد.
مصاحبه با برادران پاکدل بازیگران مشهور سینما

من مهدی را حتی در اشتباهات خودم هم می بینم

 

چه چیز مهدی بیشتر شما را جلب می کند: موفق بودنش، قد و بالایش یا …؟

 

– حسین: مجموعه همه اینها. بعد هم شما مهدی را الان می بینید ولی من، مهدی شیرخواره را می بینم. مهدی کوچکی که با بچه هایم بازی می کرد را می بینم. در بغل مادرم می بینم. در سفر می بینمش. در رشد می بینم. در هنرهایش می بینم. پدرم را در او می بینم. برادرم را در او می بینم. خواهرانم در او هستند.

 

او را در اشتباهاتش می بینم و در مجموع من مهدی را حتی در اشتباهات خودم هم می بینم. مجموعه همه اینها باعث می شود یک پدیده ای در این هیبت انسانی زیبا جلوس مجسم شود به اسم برادرم مهدی. مجموعه من در قامت این برادر شکل گرفته.

 

– مهدی: آقا ما چاکریم.

 

مهدی شرایطت خیلی سخت شد. چطور می خواهی این همه عشق و علاقه و بزرگواری را پاسخ بدهی؟ اولین باری که حسین آقا پاکدل در شما یک تاثیر شگرفی گذاشت و اتفاقی که مسیرت عوض شود کی بود؟

 

– مهدی: ایشان همیشه در زندگی ام الگو و برادر من بود. برادر من مصداق بارز آن است که می گویند به جای اینکه ماهی بخرید ماهیگیری یاد بدهید. ایشان همین کار را برای من کرده اند. بارها و بارها این تاثیرگذاری ها را در من داشته و البته اتفاقاتی هم افتاده که شاید در نوجوانی و جوانی بعضی وقت ها به من برخورده باشد.

 

یک نمونه از این حالت ها را اگر بخواهم بگویم این بود که با خودم می گفتم که با این همه کارگردان آشناست و می داند که من هنرپیشگی را دوست دارم، چرا مرا به آنها معرفی نمی کند.

 

این مواقع خیلی به من بر می خورد. یک موقع که ایشان مدیر مجموعه تئاتر شهر بود، من به نوعی منشی ایشان بودم و در ساعت هایی که خارج ساعات اداری بود، من تلفن ها را جواب می دادم و می دیدم که کارگردان های معروف ایران می آیند به آن دفتر و برادر من حتی مرا معرفی نمی کند که من داداشش هستم. خیلی برایم دریافت و درک این ماجرا ثقیل بود ولی بعدها دلیل این مسئله را فهمیدم. یک ماجرا را هم برایت تعریف کنم که به این سوال که پرسیدی مربوط می شود.

 

من یک روز در تریای تئاتر شهر برای خودم می گشتم و با چند نفر از بچه ها نشسته بودیم و می گفتیم و می خندیدم. داداش آمد آنجا و مرا صدا کرد گفت مهدی جان بیا. گفتم بله. خیلی حجب و حیا داشتم و حرمت نگه می داشتم و هنوز هم همین طوری است. گفت اینجا چکار می کنی؟ گفتم با بچه ها نشسته ایم و داریم حرف می زنیم.

 

گفت متوجه حرفم نشدی. گفتم اینجا چکار می کنی؟ دوباره توضیح دادم که با دوستان نشسته ایم و داریم چای می خوریم و حرف می زنیم. گفت تو نمی فهمی اینجا چه کاری می کنی؟ اینجا الان کارت چیست؟ می خواهی یک موجود دم دستی باشی که هر کس از خیابان هم رد شد و گفت مهدی را می خواهیم بگویند همین پسره که همیشه اینجاست؟

 

اگر هدفت در زندگی این است برو بنشین و ادامه بده و امیدوارم موفق هم بشوی ولی اگر دنبال چیز دیگری در زندگی هستی، اینجا نباید باشی. در این زمانی که اینجا هدر می دهی می توانستی یک فیلم ببینی یا یک کتاب بخوانی و به خودت اضافه کنی. در هر صورت من هنوز جواب سوالم را نگرفته ام که تو اینجا چکار می کنی. بعد رفت.

 

این اتفاق همیشه برایم یک تلنگر بود که وقت و انرژی ام را مدیریت کنم و در راه درست مصرف کنم و باید کاری کنم که تایم هایی که مصرف می کنم به دردبخور باشد. این اتفاق یکی از نقاط عطف برخورد ما بود.

 

کتابی که از برادرم گرفتم

 

مهدی جان؛ اولین کتابی که از استاد هدیه گرفتی، کی بود؟

 

– مهدی: من چشم که باز کردم با کتابخانه برادرم در خانه روبرو شدم و همه اینها هدیه هایی بود که در خانه وجود داشت و من آنها را می دیدم.

 

وقتی که نوجوان بودی خواندن چه کتابی را به شما توصیه کرد؟

 

– مهدی: اولین کتابی که ایشان برایم گرفت و الان یادم هست، وقتی بود که من هفت، هشت سالم بود و رفته بودیم پارک ملت. ما آمده بودیم تهران که به ایشان سر بزنیم و ما را بردند به پارک ملت و آنجا نمایشگاه کتاب دایر شده بود. داشتیم قدم می زدیم که من رفتم سمت کتاب ها و داداشم به من گفت هر چقدر کتاب می خواهی بردار،

 

من همه را برایت می خرم و من یادم هست کتاب «به من بگو چرا؟» و کتاب داستان های تخیلی ماوراء کهکشانی ایزاک آسیموف را گرفتم. آن کتاب ها را هنوز هم دارم به این عنوان که اولین کتاب هایی است که از برادرم هدیه گرفتم.

 

وقتی در کتابخانه خانه سرک می کشیدی کدام کتاب ها را به شما توصیه می کرد یا خودت کدام کتاب ها را خواندی؟

 

– مه دی: آن موقع که دوران شکل گیری سودم بود و داشتم بزرگ می شدم، برادرم با ما زندگی نمی کردند و در تهران بودند.

 

– حسین: آن موقع بیشتر با مسعود با هم بودند.

 

– مهدی: بله. بیشتر رمان های ایرانی می خوانم از احمد محمود، از علی محمد افغانی و صادق هدایت. اینها برایم جذاب بود و مثل خوره همه را می خواندم. ضمن اینها کتاب های عقیدتی و کتاب های دکتر شریعتی هم بود که خیلی می خواندم.

 

از کی فکر کردی که باید آرتیست شوی؟

 

– مهدی: مشکل اینجاست که من هنوز هم فکر نمی کنم آرتیست هستم. (خنده) من چشم باز کردم در این دنیا بودم. برادر بزرگم که بودند بعد برادر دیگرم مسعود هم بود که از طریق او هم با عکاسی و فضای هنرهای تجسمی آشنا شدم و در این مسیر افتادم.

مصاحبه با برادران پاکدل بازیگران مشهور سینما

خیلی وقت ها من نیاز به مشورت مهدی داشتم و دارم

 

روابط شما در مورد مسائل زندگی و ورود به مسائل زندگی چگونه بود؟ مثلا به عنوان براد ر بزرگ تر آیا در مورد مسائلی مثل ازدواج یا مسائلی از این دست توقع داشتید یا دارید که با شما مشورت کند؟ آیا در مورد انتخاب هایش در تئاتر یا سینما هم با شما مشورت می کنند؟

 

– حسین: من هیچ وقت در شرایطی نبودم که بخواهم تعیین تکلیف کنم. اگر جایی لازم دید با من مشورت کرد و من هم نظرم را گفتم. این البته دو طرفه است و خیلی وقت ها من نیاز به مشورت مهدی داشتم و دارم. به او زنگ می زدم یا اگر جایی همدیگر را می دیدیم با او درباره هر موضوعی که داشتم صحبت کردم و نظرش را گرفتم. ما کارهای مشترک زیادی هم با هم کردیم، هم تئاتر و هم کارهای دیگر.

 

در مورد مسائل شخصی زندگی شان و مخصوصا مسئله ای که الان پیش آمده آیا شما نظری دارید و واکنشی داشتید؟

 

– حسین: اینها مسائل شخصی زندگی است و البته ما با هم حرف می زنیم اما اجازه بدهید در این مورد صحبت نکنیم.

 

یکی از کارها و بازی های مهدی که خیلی به دل تان نشسته را بفرمایید. در اینستاگرام تان خیلی از بازی و حضور مهدی در تئاتر «افسون معبد سوخته» تعریف کردید.

 

– حسین: قله کارهای مهدی کارگردانی مشترک با ایمان در فیلم فردا بود. بعدها این فیلم بیشتر دیده می شود . فکر می کنم خودشان هم هنوز نمی دانند چه کار خوبی ساخته اند.

 

بله، فیلم خوبی بود این فیلم…

 

– حسین: برای همین گفتم که بعدها مشخص خواهد شد.

 

دیگر چه فرازهایی از فیلم ها یا بازی های شان به یادتان می آید؟

 

– حسین: اگر بخواهم بگویم خیلی زیاد است. مهدی کم کار خوب نکرد.

 

خودت از نقش هایی که تاکنون بازی کردی کدام را بیشتر از همه دوست داشتی؟

 

– مهدی: در سینما نقش ابوطالب در فیلم حضرت محمد (ص) یک عالمه ویژگی دارد. هم خود فیلم، هم فضای فیلم و هم فضای اعتقادی و باور ما نسبت به آن یک شرایط ویژه دارد و بنابراین این نقش را از داوری هایم برای نقش ها کنار می گذارم. به غیر از این، بیشتر نقش های دلچسب من در تئاتر اتفاق افتاده است.

 

مثلا پارسال نقش راسکول نیکف در جنایت و مکافات را بازی کردم که ایمان افشاریان کارگردانی کرد و رنجی که هر شب روی صحنه می کشیدم با آن فضای زیبا که اصلش از داستایوفسکی است، برایم خیلی لذت بخش بود. همچنین نقشم در کار اخیر آقای نیلوفری در دوره از از زندگی ام هم بود که به نوعی حالت تراپی هم برایم داشت. بازی کردن این نقش خیلی آرامم کرد.

 

برادرم حسین به من فهماند کجا ایستاده ام و چکار می کنم

 

این زمان چند سالت بود؟ تا آن موقع چه کارهایی کرده بودی؟

 

– مهدی: فکر می کنم نوزده سالم بود. تازه سر تمرین نمایش سیاها بودم.

 

همان کار معروف حامد محمد طاهری که خیلی گل کرد و خیلی ها توی آن درخشیدند.

 

– مهدی: بله. یک موقعی آدم در سن و موقعیتی است که نمی فهمد و باید یک بزرگ تر، یک رفیق یا برادر یا پدر از بیرون زندگی اش را کارگردانی کند و بگوید اینجایی که ایستاده ای زمان و موقعیت مهمی است. آن حرفی که برادرم به من زد این بود که مرا متوجه میزانسن ام کرد تا حواسم باشد کجا ایستاده ام و چکار می کنم و از آن موقعیت استفاده کنم.

 

برادرم همیشه به من ماهیگیری یاد داد تا اینکه بخواهد یک لقمه را در اختیارم قرار دهد تا به همان صورتی که به دستم آمده تمام شود.

 

استاد فکر می کنم آن موقع هم می خواستید مواظبش باشید و هم اینکه سعی کند تلاش کند و خودش رشد کند و فکر نکند می تواند از این موقعیت که برادر شماست استفاده کند. حتما از دور مواظبش بودید و نگاهش می کردید. از کی بارقه های اینکه می تواند یک هنرمند و بازیگر خوب باشد را متوجه شدید؟

 

– حسین: اینکه من فکر می کنم او می تواند بازیگر شود مهم نیست. مهدی از همان موقع که اصفهان بود کارهای آرتیستیک می کرد. رشته هنر می خواند. کارهای گرافیکی می کرد. نمایشگاه گذاشته بود و اصلا آمد تهران برای اینکه گرافیک بخواند و همان زمان هم در دانشگاه داشت درس می خواند. منتها مهم نیست که شما بازیگر می شوی، نقاش می شوی، شاعر می شوی. مهم داشتن روح آرتیستیک است. مهم نگاه کردن آرتیستیک است.

 

حتی اگر نقش بازی نکنی. من مهدی را خوب می شناسم و بارها به خودش گفتم که در ناصیه مهدی کارگردانی هست منتها الان خودش دارد کارگردانی را هدیه می کند و ذهن کارگردانی را سهیم می شود در آدمی که دارد آن فیلم را می سازد. الان در کار ما هم همین هست و من خیلی وقت ها از ایده های مهدی استفاده می کنم چون همه چیز پیش همه کس هست نه پیش من تنها.

 

من این ایده ها را به کار می بندم و از آن استفاده می کنم. این در روحیه مهدی بود. حتی وقتی که در اصفهان بود. منتها اینکه باید جهت پیدا می کرد را خودش باید تجربه می کرد. من هیچ وقت سعی نکردم به او جهت بدهم و بگویم این یا آن. مهدی نگاه می کرد، من حواسم به او بود و در عین حال باید دست و پا می زد.

 

باید وقت می گذاشت. باید شکست می خورد. باید اشکش در می آمد. باید بعضی وقت ها از شدت عصبانیت سرش را به دیوار می زد. باید ۱۰ سال عمرش را در زیرزمین های تئاتر شهر می گذراند. باید ۴۵ دقیقه زیر دوش آب سرد می ایستاد. باید یک ساعت بالای ارتفاع می ایستاد. باید یک ساعت نیزه دار تئاتر ریچارد سوم می ایستاد و این کارها را بکشد

 

و محرومیت ها را بکشد تا ساخته شود. آن موقع هنوز پایان خدمت نگرفته بود و پاسپورت نداشت و نتوانست به خاطر نمایش هایی که بازی کرده بود برود خارج. باید این محرومیت ها را می کشید.

 

تمام آن نمایش ها رفت اجرای خارجی و به جای مهدی کسان دیگری رفتند. اینها را گفتم که بگویم مهم داشتن روحیه آرتیستیک است. مهدی حتی اگر در خیاطی کار می کرد یا ساندویچ فروشی باز می کرد یا تابلوسازی کار می کرد هم، باز این روحیه آرتیستیک با او بود. ما خیلی از آدم ها را می بینیم که کار هنری می کنند اما کارگر فعل آرتیستیک هستند تا خالق کار آرتیستیک.
مصاحبه با برادران پاکدل بازیگران مشهور سینما

یعنی هنر خلق نمی کنند و بیشتر تکرار می کنند…

 

– حسین: آفرین. مهدی این جنم را داشت. من در آینده اش می بینم که به چه افق هایی دست پیدا می کند. نه فقط در حرفه بازیگری. آینده چه می شود را خدا می داند. مسیری که تا حالا طی کرده خیلی سال های زیادی نیست. برای کار هنری زمان، زمان معمولی نیست. گاهی وقت ها یک قرن یک لحظه است. گاهی وقت ها هم یک لحظه یک قرن است.

 

خیلی از انسان های بزرگی که در تئاتر و سینمای جهان داریم در سنین بالا شکوفا شده اند. چشم انداز من از مهدی این است که کارهای بزرگش را در آینده خواهد کرد.

 

گاهی وقت ها جلو مهدی کم می آورم

 

جدا و بیرون از برادران خودتان آقا مهدی و آقا مسعود برای شما کلمه و مفهوم برادر چه معنی و جایگاهی دارد؟

 

– حسین: به نظر من برادری یک رفاقت خدادادی و یک رفاقت خونی است و رفاقتی که باید پا روی فطرت بگذاری تا آن را ندید بگیری. برادری موهبتی است که طبیعت کاملا به شکل غیر ارادی به شما هدیه داده و شما یا قدر می دانی و از آن استفاده می کنی یا اینکه نه، پا روی غریزه، فطرت و همه چیزت می گذاری و این رفاقت را پس می زنی. این یک رابطه دو طرفه است اما وقتی این معادله به هم می خورد که تفاوت سنی زیاد پیش می آید.

 

معنی این مسئله این نیست که مثلا این رفاقت و همدلی برادرانه ندید گرفته شود بلکه وقتی اختلاف سنی باشد، شدت و ضعف پیدا می کند. وقتی که شهرت هم قاطی آن می شود اوضاع از این هم متفاوت تر می شود، به خصوص وقتی یک نفر شهرت پیدا کند و آن یکی نه.

 

گاهی وقت ها این شهرت به این ماجرا خدشه وارد می کند، به این خاطر که برادری که شهرت دارد، اگر زیاد تحویل بگیرد می گذارند به حساب ترحم یا اجبار، اگر تحویل نگیرد می گذارند به حساب غرور. اینها چیزهایی است که باید دقت کرد. اینکه گفتم همه به اختلاف سن ربطی ندارد و در هر حالی می تواند به وجود بیاید. اختلاف سن یک شرایط دیگری را ایجاد می کند.

 

در هر حال هنر با خودش شهرتی می آورد. به خصوص وقتی که با رسانه سروکار داشته باشی. یکسری هنرها هست که با رسانه سروکار ندارد و به نوعی هنر تنهایی و خلوت است، مثل شعر یا نقشی؛ اما هنری مثل تئاتر، سینما، تلویزیون و رادیو هنرهایی است که با عام سروکار دارد و بخش زیادی از وقت آدم صرف جیزهایی می شود

 

که ربطی به خودش ندارد. همین مهدی که اینجا نشسته، گاهی وقت ها پیرایه هایی بر او و اسمش متصل می شود که ربطی به خودش ندارد. به قول مارکز، خود دیگری در ما زندگی می کند که ربطی به ما ندارد ولی به هر صورت هست.

 

گاهی وقت ها آدم ها شیفته آن آدمی می شوند که ربطی به خود ما و ربطی به مهدی ندارد، چون خود مهدی همین است که شما الان می بینید. او می رود در سینما یک نقش بازی می کند و گاهی وقت ها مخاطب با آن نقش زندگی می کند نه مهدی. وقتی با خودش برخورد می کند چیز دیگری را می بیند و از او هم توقع دارد همان باشد.

 

در برادری، وقتی که با هنر هم سروکار داری، دیگر با اینها کاری نداری، پاک و خالص خود برادری را می بینی به خصوص وقتی مثل ما این اختلاف سن هم باشد. اینکه مهدی می گوید مراد و مریدی لطف اوست و من می خواهم بگویم مراد و مریدی به سن و سال نیست. یک وقت هایی در یک شرایطی من می شوم مرید مهدی…

 

– مهدی: آقا نفرمایید.

 

– حسین: واقعا می گویم. همه معرفت ها که پیش همه نیست. گاهی وقت ها مهدی یک کارهایی می کند که من جلوی او کم می آورم. اینها به سن نیست.

 

مهدی جان، الان دیگر حسین آقا پاکدل رفت. دیدم وقتی داشت در مورد تو حرف می زد مدام سرخ می شدی از این همه نگاه برادرانه عاشقانه…

 

– مهدی: خیلی به من لطف دارد و البته فقط منحصر به من نیست. این مرد سراپا مهربانی است. اینقدر مهر دارد این آدم که خیلی وقت ها شرمنده می شوم. نه فقط در رابطه برادری. وقتی با هم کار می کنیم دیگر این رابطه، رابطه کاری است و من بازیگرم و ایشان کارگردان کار و می تواند هر جوری رفتار بکند اما نه تنها با من که

 

با تک تک بچه ها آنقدر مهربانانه و انسانی برخورد می کنند که نهایت ندارد. بروید از بقیه بچه ها بپرسید. آنقدر مهربان و بزرگوار است که آدم حاضر است جانش را هم برایش بدهد.

 

اینجا که کارگردان این کار است، موقعی که رییس تئاتر شهر بود، همه بچه هایی که کارمندهای تئاتر شهر بودند به شکل رییس و مرئوسی به ایشان نگاه نمی کردند. خیلی به همه محبت داشت و همه بچه ها و کارمندان آنجا حاضر بودند هر کاری بکنند برای موفقیت آن مجموعه. یعنی او این روحیه همدلی را خیلی راحت می تواند ایجاد کند و به نظرم این نقطه مثبت مدیریت ایشان است. همه کسانی که با ایشان کار کرده اند از بودن در کنار ایشان لذت می برند.

 

و داشتن چنین برادری…

 

– مهدی: نعمت است. او نعمت و عشق تمام است و البته به من هم خیلی لطف دارد و شرمنده ام می کند.

 

نکاتی که خودت گفتی را می خواستم بگویم و آن اینکه کسی که به برادر کوچک ترش اینگونه نگاه می کند، به بقیه جوان ها و به همه اطرافیان و حتی جامعه و جوانان دیگر هم همین گونه نگاه می کند و این در نوشته ها و کارهایش هم هست…

 

– مهدی: دقیقا همین طور است. او یک دلسوزی عمیقی دارد نسبت به جامعه و جوانان و مملکت.
مصاحبه با برادران پاکدل بازیگران مشهور سینما

در اینستاگرامت نوشته بودی که کافی است یک بار با او برخورد کنید تا متوجه شوید سراپا دغدغه و عشق است…

 

– مهدی: بله. یک دغدغه عجیب بی نهایتی درباره وطن و تاریخ مملکت مان دارد و این در همه کارهایش هم مشخص است.

 

شما چهره خیلی مثبتی داری که به نظر نمی رسد نقش منفی با تو جور باشد. آیا فکر می کنی یک روزی نقش منفی هم بازی کنی؟

 

– مهدی: دوست دارم بازی کنم. البته در تئاتر در یکی از کارهای حسین کیانی نقش منفی بازی کردم منتها در سینما و تلویزیون شاید کارگردان های مان آنقدر قدرت ریسک ندارند و هنوز اتفاق نیفتاده.

 

چه عیبی دارد که همیشه این حالت باشد؟ مردم یک باوری دارند و مهدی پاکدل را با این چهره و میمیک به این صورت پذیرفته اند؛ چه کاری است که این تصور عوض شود؟

 

– مهدی: امسال در یکی از فیلم های جشنواره نقشم منفی است.

 

فکر می کنم علاقه ات به موسیقی باید بیشتر از یک علاقه باشد، درست است؟

 

– مهدی: کاری که من کردم در حد دکلمه و مرتبط با موسیقی بود و من خودم متاسفانه یکی از حسرت های بزرگ زندگی ام این است که به طور جدی و علمی موسیقی نمی دانم و فقط علاقه دارم.

 

بیشتر به چه نوع موسیقی علاقه داری و گوش می کنی؟

 

– مهدی: من همه جور موسیقی را گوش می کنم و بستگی به موقعیتش دارد ولی علاقه اصلی من موسیقی کلاسیک است.

 

کلاسیک ایرانی یا جهانی؟

 

– مهدی: جهانی . از موسیقی کلاسیک ایرانی هم، هم استاد شجریان و هم همایون شجریان را دوست دارم. همین طور آقای علیرضا قربانی که خیلی دوست دارم. همچنین موسیقی راک را هم دوست دارم و خیلی هم گوش می کنم.

 

با کدام یک از موزیسین های ایرانی دوستی؟ یا در ارتباط هستی؟

 

 مهدی: با علاقه پیگیر کارهای شان هستم ولی اینکه دوستی صمیمانه و نزدیکی داشته باشیم نه زیاد. البته فقط با آقای قربانی زیاد در ارتباطم. همین طور بهزاد عبدی که با او هم دوستم و موسیقی فیلم را هم بهزاد کار کرد. با بچه های تئاتر هم که دوستم از جمله دوستانی که در بخش موسیقی تئاتر فعالیت دارند.

 

نکته دیگر در مورد موهای تو است که کوتاه است و احتمالا برای علاقه مندانت سوال پیش می آورد موهایت را برای نقش کوتاه کردی؟

 

– مهدی: نه. در این سه، چهارتا فیلم اخیر که کار کردم موهایم را رنگ کرده بودند و موهای خودم نبود. دیشب که این فیلم آخرم تمام شد، ترجیح دادم کوتاه کنم که موهایم با رنگ خودش دربیاید و به نقشم در این نمایش هم بخورد.

 

اجازه بدهید که در مورد کل خانواده پاکدلان هم صحبت کنیم. در خانواده شما، شما و حسین و مسعود اهل هنر هستید. در بقیه خانواده چند هنرمند دیگر دارید؟

 

– مهدی: بچه های برادرم یحیا و سینا هم در کار هنر هستند و گرافیست و فیلمساز هستند. بچه های خواهرهایم روح الله هاشمی و علی جدیدی خیلی در این رشته دارند کار می کنند و تدوینگر و نویسنده هستند. مسعود به عنوان یک هنرمند و عکاس شناخته شده و معتبر هم در زندگی من جایگاه خیلی ویژه ای داشته.

 

اتفاقا چون اختلاف سنی من با مسعود هم کمتر است، طبیعتا رابطه صمیمانه تر و راحت تری با هم داشتیم و شکل برادری بین ما هم با حسین کمی متفاوت بود. با مسعود شادی راحت تر با هم کلنجار رفتیم و تایم های بیشتری را با هم بودیم. الان هم که خیلی دلتنگش هستم و نزدیک دو سال است که در کانادا زندگی می کند.

 

می آید و می رود؟

 

– مهدی: در جشنواره ها می آید و اینجاست ولی دائم نیست و بیشتر آنجاست و چون حضورش اینجا همیشگی نیست، آدم دلش تنگ می شود.

 

از برادران دیگری که در حوزه هنر هستند و تو آنها را می شناسی، روابط و برادری کدام شان برایت جالب است؟

 

– مهدی: برادرهایی که خیلی وجود و هنرشان برایم جالب است، برادرهای کوئن هستند. کارهای شان خیلی برایم لذت بخش و جالب است و با خودم می گویم خدا این دو برادر چطوری اینقدر خوب کار می کنند. هم می نویسند هم کارگردانی می کنند و سینماگران خیلی موفقی هم هستند. کارهای شان را خیلی دوست دارم.

 

نکته مهم هم این که با برند برادری هم کار می کنند و همه، آنها را به اسم برادران کوئن می شناسند.

 

– مهدی: بلکه. کسی اتان و جوئل را نمی شناسد و همه برادران کوئن را می شناسند. دنیای زیبای عجیب و غریبی دارند.

 

کی می خواهی دومین فیلمت را کارگردانی کنی؟

 

– مهدی: ان شاءالله به زودی.

 

فیلم قبلی ات خیلی فیلم خوبی بود اما خیلی خوب دیده نشد…

 

– مهدی: شرایط فیلمسازی در ایران خیلی متفاوت و عجیب است. البته مهم نیست. ما که برای دیدن یک عده بخصوص فیلم نمی سازیم. ما برای بهتر شدن دنیای پیرامون مان فیلم می سازیم.
مصاحبه با برادران پاکدل بازیگران مشهور سینما

این فیلم هم در همان ژانر جنایی و وحشت است؟

 

– مهدی: طبیعتا ذهنیتم در همان فضا و ژانر و در همان حال و هوا است و امیدوارم که بتوانیم سال دیگر عملی اش کنم.

 

امسال چند فیلم داری؟

 

– مهدی: چهار فیلم کار کردم که یکی شان در جشنواره حضور دارد. فیلم هایی که کار کردم یکی «نرگس مست» کار آقای دری بود که در مورد دنیای موسیقی است، «خانه کاغذی» آقای صباغ زاده بود و «بن بست وثوق» کار آقای کاویانی که اینها در جشنواره نیست و فقط ماجرای نیمروز کار آقای مهدوی در جشنواره حضور دارد.

 

آخرین کتابی که خواندی و دوست داری به خوانندگان مجله ما توصیه کنی، چیست؟

 

– مهدی: کتابی است به نام اتاق قرمز که کار یک نویسنده ژاپنی است و من خیلی دوستش داشتم. فضای داستان های کوتاهش خیلی زیبا بود و تا حالا چنین داستان هایی نخوانده بودم. خیلی فضای عجیب و غریب و باحالی داشت.

 

از هایکوهای شان کمک گرفته بود؟

 

– مهدی: نه، خیلی متفاوت و مدرن بود و مثل هایکوهای شان نبود.

 

فیلم خوب چی؟ البته لابد این فیلمی باشد که به فضای ذهنی کارگردانی ات نزدیک باشد.

 

– مهدی: امسال خیلی درگیر بازیگری بودم و سه چهارتا فیلم بازی کردم و همچنین درگیر دوتا تئاتر هم بودم؛ «همسایه ها»ی حسین کیانی و «افسون معبد سوخته» کیومرث مرادی و همچنین درگیر تمرینات نمایش «کابوس حضرت اشرف» برادرم هم بود. بنابراین وقت نکردم زیاد فیلم ببینم، ولی چند شب پیش دلم تنگ شد برای اینسپشن کریستوفر نولان و نشستم دوباره دیدمش و خیلی کیف کردم.

 

این برادری، سرنوشت زندگی مرا تغییر داده است

 

شما برادرها خیلی مصاحبه داشتید اما نمی دانم تا به حال درباره برادری با هم مصاحبه کردید یا نه؟ خیلی وقت است منتظر فرصتی بودم تا در این باره با شما مصاحبه کنم. البته در همین ابتدا بگویم که جای برادر هنرمند دیگرتان آقامسعود پاکدل هم خالی است که گویا الان در ایران نیستند.

 

اجازه بدهید اول از مهدی شروع کنیم. امروز داشتم اینستاگرام استاد را چک می کردم، در یکی از پست های شان یک عکس از شما در تمرینات همین تئاتر «کابوس حضرت اشرف» گذاشته بودند که داشتید می خندیدید و نوشته بودند: «بیمار خنده های توام، بیشتر بخند»؛ اینکه یک برادر و آن هم چنین برادر فرهیخته و بزرگی مثل حسین آقا پاکدل برای آدم چنین پستی بگذارد؟

 

– مهدی: ماجرا از همین جا شروع می شود که رابطه بین ما فقط شکل برادری ندارد و بیشتر شبیه مرادی و مریدی است و برادرم همیشه برایم یک الگو بوده. فاصله سنی ما هم به اندازه نرمال برادری و هفت، هشت، ده سال نیست. ما بیشتر از ۲۰ سال اختلاف سن داریم و من تا چشم به این دنیا باز کردم همیشه مثل یک مراد و الگو به این رابطه نگاه کردم. اگر بخواهم بهتر بگویم باید گفت که این برادری سرنوشت زندگی مرا تغییر داده است.

 

برای امثال ما که در دهه شصت تلویزیون را نگاه کردیم و برادر حسین آقا نیستیم هم این حالت است. شما شاید آن سال ها و اوایل حضور ایشان در تلویزیون را یادت نباشد. ما در تلویزیون یک چهره مهربان، صمیمی و زیبا را می دیدیم که هیچ وقت از ذهن مان نمی رود.

 

– مهدی: بله، وقتی ماجرای خانواده و برادری هم به این قضیه اضافه می شود، یک حالت مضاعف پیدا می کند. همیشه من این حس را داشتم که چگونه می شود وارد این دنیا شد، دنیایی که در آن برادرم به عنوان یک الگو آنجا ایستاده بود. همیشه با خودم فکر می کردم چگونه می شود به دنیای سینما و تئاتر و تصویر نزدیک شد. بعدا توضیح می دهم که ایشان از چه روش هایی استفاده کردند که ما به این فضا به شکل درست و اصولی نزدیک شویم.

 

فکر نمی کنم دوران اجرای ایشان در تلویزیون زیاد یادت باشد…

 

– مهدی: چرا. کاملا به یاد می آورم.

 

لابد خیلی دور و محو…

 

– مهدی: من آن زمان دبستانی بودم و زمان جنگ هم بود و آن زمان رسانه تلویزیون در همه خانواده ها حرف اول را می زد و کل خانواده می نشستیم و می دیدیم و در خانواده بحث و صحبت در این رابطه مطرح بود، بنابراین من کاملا یادم هست.

 

دموکراسی برادرانه

اجازه بده که درباره تئاتر «کابوس حضرت اشرف» هم صحبت کنیم که از دهم بهمن روی صحنه تماشاخانه ایرانشهر است. شما با خیلی از کارگردان های مهم تئاتر کار کردی. به جز ماجرای برادری، کار کردن با حسین پاکدل به نسبت کارگردان های دیگری که با آنها کار کردی، چگونه است؟

 

– مهدی: آنقدر مهربان است و آنقدر کارهایش و سیستم مدیریتش مبتنی بر مشورت است که کار کردن با ایشان بسیار لذت بخش است. با این که متن هایی که برادرم می نویسد، ادبیات و شکل خاصی دارد و دخل و تصرف در آنها راحت نیست، مهربانانه به نظر همه گوش می کند و نظر همه برایش مهم است. یک دموکراسی در همه کارهایش حاکم است که آدم کیف می کند از این که حرف و نظرش در بهتر شدن کار دیده و شنیده می شود.
مصاحبه با برادران پاکدل بازیگران مشهور سینما

اولین کاری که حسین پاکدل اجرا کرد «سمفونی درد» بود که حوالی سال ۸۸ اجرا شد و تو آن موقع بازیگر خیلی مطرح تئاتر و تصویر بودی. آیا آن موقع از تو نخواست که به عنوان بازیگر در کارش باشی؟

 

– مهدی: هنگام اجرای آن نمایش من درگیر یک سریال بودم و نمی توانستم باشم وگرنه ایشان به من پیشنهاد داد. بعد از آن هم هر وقت نقش مناسب سن و سال و کاراکتر من بود را به من پیشنهاد داد و من هم با کمال میل پذیرفتم.

 

فکر می کنم به جز دو تئاتر اولش که سمفونی درد و رقص زمین بود، در بقیه آثار ایشان حضور داشتی، درست است؟

 

– مهدی: بله. در «امر ملوکانه» و «حضرت والا» بودم. یک نمایش کار کردند به نام «عشق عالیجناب» که در جشنواره بود و متاسفانه اجرای عمومی نشد و من هم آن موقع سر فیلم پیامبر (ص) مجید مجیدی بودم و اصلا تهران نبودم. برای همین در آن تئاتر حضور نداشتم. بعد از آن در «یک صبح ناگهان» بودم و حالا هم در «کابوس حضرت اشرف».

 

از کی اجرا می شود؟

 

– مهدی: از هشتم بهمن.

 

از دیالوگ های نمایشنامه های برادرت، چه دیالوگ هایی هست که بیشتر دوست شان داری؟

 

– مهدی: یک نمایش با ایشان کار کردم به نام «یک صبح ناگهان» و من آنجا نقش یک پسر را داشتم به نام کمال که چون نقاشی هایش پاره شده و به هنرش هتک حرمت شده بود، خودکشی کرده بود و من در حقیقت روح کمال را بازی می کردم. آنجا یکسری مونولوگ داشتم که در هفت هشت تا موقعیت این مونولوگ ها را می گفتم و آنها را خیلی دوست داشتم و شاعرانگی عجیبی در آنها بود.

 

 


مشاهده کلیپ

مصاحبه با برادران پاکدل بازیگران مشهور سینما


مصاحبه با برادران پاکدل بازیگران مشهور سینما

حسین و مهدی پاکدل از بازیگران محبوب سینمای ایران هستند که برای مردم کاملا شناخته شده اند وحتی زندگی شخصی آن ها هم توسط مردم بسیار دنبال می شود. دل پاک، پاک دل. «… چقدر سلیقه توشه… به نظرم این اسمو می شه راحت نقاشی کرد… اصلا همین طوری خودش یه نقاشی یه … یه پرتره زیباست… کامل و بی نقص…».

 

اینها مونولوگ های شخصیت کمال در نمایش یک صبح ناگهان نوشته و کارگردانی حسین پاکدل است که مهدی به زیبایی بازی کرد. کمال آنجا نقاش است و اینها را در ارتباط با اسم دیگری می گوید اما می شود آن را به اسم «پاکدل» هم تعمیم داد که در این خانواده، اول یک اسم است و بعد اپیدمی.

 

آنها نمونه ای مثالی از برادری اند. برادر بزرگ تر چنان با شعف از برادر کوچک ترش حرف می زند که به معنای واقعی کلمه روایتگر تعریفی است که خود از واژه برادری ارائه می دهد: «رفاقت خدادادی و خونی» و برادر کوچک تر او را مراد خود می داند. هر چند حسین پاکدل می گوید مرادی و مریدی به سن و سال نیست و گاهی وقت ها من مرید مهدی هستم.

 

گفتگوی ما درباره برادری است و البته بهانه آن بازی دوباره مهدی در تئاتر دیگری از برادرش حسین است و این بار «کابوس حضرت اشرف»؛ تئاتری که از هشتم بهمن در تماشاخانه ایرانشهر روی صحنه است.گفتگو با این دو برادر را از برادری شروع کردیم و با آن هم ختم کردیم. خواستیم طعم شما و آنها با تلخی های اخیر زندگی مهدی تلخ نشود. البته پرسیدیم و مهدی با نجابت سکوت کرد و ما هم به احترام این صبوری موضوع را در همان موضوع شیرین برادری نگه داشتیم.
مصاحبه با برادران پاکدل بازیگران مشهور سینما

از روزهایی پر سیدیم که مهدی برادرش را می دید که اوج شهرت در مقام گویندگی و اجرا در تلویزیون دهه شصت را رها کرد و تئاتر و خدمت به این هنر اصیل و ریشه ای را برگزید و بعد به نویسندگی و کارگردانی در آن پرداخت و این عشق، مهدی را هم به سیر و سلوک در صحنه کشاند تا ذره ذره تلخی و شیرینی آن را بچشد و سال ها

 

بعد در نقش بازیگر نمایشی از برادرش «کمال» بگوید: «آقا جان… برام بگین چه طوری می شه رنج و دردایی که نمی شه گفتو با رنگ کشید؟… صدای موسیقی رو چه جوری می شه تو نقاشی درآورد؟… طعم و بو رو تو طرح نشون داد؟… حتی زشتی مطلق یا زیبایی کاملو… اون قشنگی که رو پرده می یاد با اونی که واقعا هست خیلی فرق دارد…

 

یه حس هایی هست نمی شه کشید… یه چیزایی که نمی شه عین همونا رو با رنگ و طرح کشید به یکی دیگه نشون داد… چی کار باید کرد آقا جان؟»درست است که مهدی بازیگر است و هر چه را که نوشته باشند و او قرار باشد بازی شان کند را به همین زیبایی اجرا می کند اما هیچ چیز قشنگ تر از این نیست که اینها را برادری نوشته باشد که به قول خودش سمبل مهربانی و برادری است.

 

بگذارید من در مورد شهرت نکته ای را بگویم. به نظر من شانسی که مهدی، از نظر الگوی درست گرفتن از شما داشته این بود که وقتی او داشت بزرگ می شد، شما مسیر برعکس شهرت را رفتید. شما یک مجری خیلی مشهور و محبوب تلویزیون بودید و یک دفعه همه اینها را ول کردید و رفتید به سمت نویسندگی و کارگردانی تئاتر و طبیعتا این حوزه،

 

حوزه مربوط به شهرت های فراگیر نیست و شاید بشود گفت از آن دور است. یعنی انگار شما از یک شهرت فراگیر فرار کردید و رفتید به حوزه عمیق تر و فرهیخته تری از هنر…

 

– حسین: … دقیقا همین طور است…

 

… و به نظرم این مسئله خیلی می توانست به مهدی که داشت مشهور می شد کمک کرد. اینکه بداند شهرت همه چیز نیست. درست است مهدی؟

 

– مهدی: کاملا درست می گویی. من در مورد ماجرای مریدی و مرادی گفتم و همین چیزها و نکات بود که از ایشان یاد گرفتم و در ایشان دیدم که این حس در من به وجود آمد. همین آگاهی ها به من بخشیده شد که حضورشان برای من یک نعمت و موهبت بود و این بود که من همیشه با خودم می گفتم آهان، نکند این شهرت یک چیز پوچ است و چیزی نیست و آن چیز بزرگ تر چیست که برادر بزرگ تر من رفت دنبالش.

 

رفتم ببینم چه چیزی برای ایشان مهم است؛ کتاب خواندن؟ آگاهی داشتن؟ مطالعه کردن؟ انسان بودن؟ از همان موقع و فکر کردن در این مورد ماجرای شهرت برای من حل شد. یعنی قبل از آن که به آن برسم برای من حل شده بود چون چیزی است که ممکن است پیش بیاید و گذرا هم هست. ممکن است برای همه پیش بیاید و برود.

 

هر بازیگری یک دوره ای دارد و تو چند صباحی هستی و آن دوره را می گذرانی و تمام می شود. همان موقع با خودم فکر کردم که باید دنبال معدن دیگری باشم که تا آخر عمرم از آن سیراب بمانم. اینها را در رفتار برادرم فهمیدم و همان موقع و قبل از رسیدن به آن برایم حل شد.

 

با توجه به اختلاف سن شما و با توجه به اینکه مطابق معمول زنتیکی و خانوادگی شما خیلی زود موها و محاسن تان هم سفید شد، آیا حسین آقا برای شما حالت پدرانه هم داشت؟

 

– مهدی: صددرصد. دور از جان ایشان بله. این حالت بود. من خیلی جوان بودم که ما پدرمان را از دست دادیم. من آن موقع بیست سالم بود و برادرم همیشه برایم یک تکیه گاه و حریم امن به عنوان برادر بزرگ تر بود که جای پدر را کاملا برایم می کرد.

 

آقای پاکدل. شما می خواستید دوست مهدی باشید یا برادر بزرگ تر یا حتی جانشین جایگاه پدر؟ به هر حال مهدی در جوانی پدر را از دست داد. شما کدام وجه را بیشتر دوست داشتید و در رفتارتان با او مد نظر داشتید؟

 

– حسین: من به این چیزها فکر نمی کردم. مهدی خودش می داند که من به درک لحظه بیشتر اهمیت می دادم و می دهم. گاهی وقت ها به او می گفتم مهدی کجایی؟ یک جایی همدیگر را ببینیم. وقتی که می دیدمش می گفتم خب، دیدمت. هر چند که از دیدنت سیر نمی شوم اما می دانم کار داری. برو، در حدی که همدیگر را چند لحظه ببینیم

 

و از دیدن هم لذت ببریم برای من کفایت داشت و دارد. در روزگاری که آدم ها در کنار هم هستند اما همدیگر را نمی بینند، یعنی آنقدر مشغله های مصنوعی ایجاد شده است که آدم ها از دیدن هم غافلند.

 

خیلی نمی خواهم وارد موضوع توسعه رسانه ها بشوم. موضوع دیدن فقط همین نگاه کردن نیست بلکه موضوع جذب مطرح است. خود مهدی می داند، من وقتی نگاهش می نم انگار او را اسکن می کنم و انگار می نوشم مهدی را. یعنی با چشمم می خورمش. برایم، اینقدر دیدن او لذت بخش است.

 

همیشه وقتی می بینمش می گویم خدایا، آیا فردا هم می بینمش. ان شاءالله همیشه سالم باشد و منظورم این نیست که می ترسم خدای ناکرده برای او اتفاقی بیفتد بلکه این موضوع متقابل است و با خودم می گویم که آیا من فردا هم این چشم را دارم که او را سیر ببینم. کار دنیا که حساب و کتاب ندارد. شاید از این در رفتم بیرون و چشمم آسیب دید. دلم می خواهد تا چشمم کار می کند، ببینمش. فقط مهدی نیست و این حالت برای همه نزدیکان و دوستانم هم هست.

 

البته طبیعتا آدم به همه که به یک نسبت محبت ندارد. محبت ها متفاوت است. نکته دیگر این است که حسن برادری این است که تو بی توقع محبت داری و فکر نمی کنی که وقتی من عاشق مهدی هستم پس مهدی هم باید عاشق من باشد. نه، عشق برادری خدای گونه است. خدا هیچ وقت سر بندگانش منت نمی گذارد و البته من می دانم این حس در مهدی هم وجود دارد.
مصاحبه با برادران پاکدل بازیگران مشهور سینما

من مهدی را حتی در اشتباهات خودم هم می بینم

 

چه چیز مهدی بیشتر شما را جلب می کند: موفق بودنش، قد و بالایش یا …؟

 

– حسین: مجموعه همه اینها. بعد هم شما مهدی را الان می بینید ولی من، مهدی شیرخواره را می بینم. مهدی کوچکی که با بچه هایم بازی می کرد را می بینم. در بغل مادرم می بینم. در سفر می بینمش. در رشد می بینم. در هنرهایش می بینم. پدرم را در او می بینم. برادرم را در او می بینم. خواهرانم در او هستند.

 

او را در اشتباهاتش می بینم و در مجموع من مهدی را حتی در اشتباهات خودم هم می بینم. مجموعه همه اینها باعث می شود یک پدیده ای در این هیبت انسانی زیبا جلوس مجسم شود به اسم برادرم مهدی. مجموعه من در قامت این برادر شکل گرفته.

 

– مهدی: آقا ما چاکریم.

 

مهدی شرایطت خیلی سخت شد. چطور می خواهی این همه عشق و علاقه و بزرگواری را پاسخ بدهی؟ اولین باری که حسین آقا پاکدل در شما یک تاثیر شگرفی گذاشت و اتفاقی که مسیرت عوض شود کی بود؟

 

– مهدی: ایشان همیشه در زندگی ام الگو و برادر من بود. برادر من مصداق بارز آن است که می گویند به جای اینکه ماهی بخرید ماهیگیری یاد بدهید. ایشان همین کار را برای من کرده اند. بارها و بارها این تاثیرگذاری ها را در من داشته و البته اتفاقاتی هم افتاده که شاید در نوجوانی و جوانی بعضی وقت ها به من برخورده باشد.

 

یک نمونه از این حالت ها را اگر بخواهم بگویم این بود که با خودم می گفتم که با این همه کارگردان آشناست و می داند که من هنرپیشگی را دوست دارم، چرا مرا به آنها معرفی نمی کند.

 

این مواقع خیلی به من بر می خورد. یک موقع که ایشان مدیر مجموعه تئاتر شهر بود، من به نوعی منشی ایشان بودم و در ساعت هایی که خارج ساعات اداری بود، من تلفن ها را جواب می دادم و می دیدم که کارگردان های معروف ایران می آیند به آن دفتر و برادر من حتی مرا معرفی نمی کند که من داداشش هستم. خیلی برایم دریافت و درک این ماجرا ثقیل بود ولی بعدها دلیل این مسئله را فهمیدم. یک ماجرا را هم برایت تعریف کنم که به این سوال که پرسیدی مربوط می شود.

 

من یک روز در تریای تئاتر شهر برای خودم می گشتم و با چند نفر از بچه ها نشسته بودیم و می گفتیم و می خندیدم. داداش آمد آنجا و مرا صدا کرد گفت مهدی جان بیا. گفتم بله. خیلی حجب و حیا داشتم و حرمت نگه می داشتم و هنوز هم همین طوری است. گفت اینجا چکار می کنی؟ گفتم با بچه ها نشسته ایم و داریم حرف می زنیم.

 

گفت متوجه حرفم نشدی. گفتم اینجا چکار می کنی؟ دوباره توضیح دادم که با دوستان نشسته ایم و داریم چای می خوریم و حرف می زنیم. گفت تو نمی فهمی اینجا چه کاری می کنی؟ اینجا الان کارت چیست؟ می خواهی یک موجود دم دستی باشی که هر کس از خیابان هم رد شد و گفت مهدی را می خواهیم بگویند همین پسره که همیشه اینجاست؟

 

اگر هدفت در زندگی این است برو بنشین و ادامه بده و امیدوارم موفق هم بشوی ولی اگر دنبال چیز دیگری در زندگی هستی، اینجا نباید باشی. در این زمانی که اینجا هدر می دهی می توانستی یک فیلم ببینی یا یک کتاب بخوانی و به خودت اضافه کنی. در هر صورت من هنوز جواب سوالم را نگرفته ام که تو اینجا چکار می کنی. بعد رفت.

 

این اتفاق همیشه برایم یک تلنگر بود که وقت و انرژی ام را مدیریت کنم و در راه درست مصرف کنم و باید کاری کنم که تایم هایی که مصرف می کنم به دردبخور باشد. این اتفاق یکی از نقاط عطف برخورد ما بود.

 

کتابی که از برادرم گرفتم

 

مهدی جان؛ اولین کتابی که از استاد هدیه گرفتی، کی بود؟

 

– مهدی: من چشم که باز کردم با کتابخانه برادرم در خانه روبرو شدم و همه اینها هدیه هایی بود که در خانه وجود داشت و من آنها را می دیدم.

 

وقتی که نوجوان بودی خواندن چه کتابی را به شما توصیه کرد؟

 

– مهدی: اولین کتابی که ایشان برایم گرفت و الان یادم هست، وقتی بود که من هفت، هشت سالم بود و رفته بودیم پارک ملت. ما آمده بودیم تهران که به ایشان سر بزنیم و ما را بردند به پارک ملت و آنجا نمایشگاه کتاب دایر شده بود. داشتیم قدم می زدیم که من رفتم سمت کتاب ها و داداشم به من گفت هر چقدر کتاب می خواهی بردار،

 

من همه را برایت می خرم و من یادم هست کتاب «به من بگو چرا؟» و کتاب داستان های تخیلی ماوراء کهکشانی ایزاک آسیموف را گرفتم. آن کتاب ها را هنوز هم دارم به این عنوان که اولین کتاب هایی است که از برادرم هدیه گرفتم.

 

وقتی در کتابخانه خانه سرک می کشیدی کدام کتاب ها را به شما توصیه می کرد یا خودت کدام کتاب ها را خواندی؟

 

– مه دی: آن موقع که دوران شکل گیری سودم بود و داشتم بزرگ می شدم، برادرم با ما زندگی نمی کردند و در تهران بودند.

 

– حسین: آن موقع بیشتر با مسعود با هم بودند.

 

– مهدی: بله. بیشتر رمان های ایرانی می خوانم از احمد محمود، از علی محمد افغانی و صادق هدایت. اینها برایم جذاب بود و مثل خوره همه را می خواندم. ضمن اینها کتاب های عقیدتی و کتاب های دکتر شریعتی هم بود که خیلی می خواندم.

 

از کی فکر کردی که باید آرتیست شوی؟

 

– مهدی: مشکل اینجاست که من هنوز هم فکر نمی کنم آرتیست هستم. (خنده) من چشم باز کردم در این دنیا بودم. برادر بزرگم که بودند بعد برادر دیگرم مسعود هم بود که از طریق او هم با عکاسی و فضای هنرهای تجسمی آشنا شدم و در این مسیر افتادم.

مصاحبه با برادران پاکدل بازیگران مشهور سینما

خیلی وقت ها من نیاز به مشورت مهدی داشتم و دارم

 

روابط شما در مورد مسائل زندگی و ورود به مسائل زندگی چگونه بود؟ مثلا به عنوان براد ر بزرگ تر آیا در مورد مسائلی مثل ازدواج یا مسائلی از این دست توقع داشتید یا دارید که با شما مشورت کند؟ آیا در مورد انتخاب هایش در تئاتر یا سینما هم با شما مشورت می کنند؟

 

– حسین: من هیچ وقت در شرایطی نبودم که بخواهم تعیین تکلیف کنم. اگر جایی لازم دید با من مشورت کرد و من هم نظرم را گفتم. این البته دو طرفه است و خیلی وقت ها من نیاز به مشورت مهدی داشتم و دارم. به او زنگ می زدم یا اگر جایی همدیگر را می دیدیم با او درباره هر موضوعی که داشتم صحبت کردم و نظرش را گرفتم. ما کارهای مشترک زیادی هم با هم کردیم، هم تئاتر و هم کارهای دیگر.

 

در مورد مسائل شخصی زندگی شان و مخصوصا مسئله ای که الان پیش آمده آیا شما نظری دارید و واکنشی داشتید؟

 

– حسین: اینها مسائل شخصی زندگی است و البته ما با هم حرف می زنیم اما اجازه بدهید در این مورد صحبت نکنیم.

 

یکی از کارها و بازی های مهدی که خیلی به دل تان نشسته را بفرمایید. در اینستاگرام تان خیلی از بازی و حضور مهدی در تئاتر «افسون معبد سوخته» تعریف کردید.

 

– حسین: قله کارهای مهدی کارگردانی مشترک با ایمان در فیلم فردا بود. بعدها این فیلم بیشتر دیده می شود . فکر می کنم خودشان هم هنوز نمی دانند چه کار خوبی ساخته اند.

 

بله، فیلم خوبی بود این فیلم…

 

– حسین: برای همین گفتم که بعدها مشخص خواهد شد.

 

دیگر چه فرازهایی از فیلم ها یا بازی های شان به یادتان می آید؟

 

– حسین: اگر بخواهم بگویم خیلی زیاد است. مهدی کم کار خوب نکرد.

 

خودت از نقش هایی که تاکنون بازی کردی کدام را بیشتر از همه دوست داشتی؟

 

– مهدی: در سینما نقش ابوطالب در فیلم حضرت محمد (ص) یک عالمه ویژگی دارد. هم خود فیلم، هم فضای فیلم و هم فضای اعتقادی و باور ما نسبت به آن یک شرایط ویژه دارد و بنابراین این نقش را از داوری هایم برای نقش ها کنار می گذارم. به غیر از این، بیشتر نقش های دلچسب من در تئاتر اتفاق افتاده است.

 

مثلا پارسال نقش راسکول نیکف در جنایت و مکافات را بازی کردم که ایمان افشاریان کارگردانی کرد و رنجی که هر شب روی صحنه می کشیدم با آن فضای زیبا که اصلش از داستایوفسکی است، برایم خیلی لذت بخش بود. همچنین نقشم در کار اخیر آقای نیلوفری در دوره از از زندگی ام هم بود که به نوعی حالت تراپی هم برایم داشت. بازی کردن این نقش خیلی آرامم کرد.

 

برادرم حسین به من فهماند کجا ایستاده ام و چکار می کنم

 

این زمان چند سالت بود؟ تا آن موقع چه کارهایی کرده بودی؟

 

– مهدی: فکر می کنم نوزده سالم بود. تازه سر تمرین نمایش سیاها بودم.

 

همان کار معروف حامد محمد طاهری که خیلی گل کرد و خیلی ها توی آن درخشیدند.

 

– مهدی: بله. یک موقعی آدم در سن و موقعیتی است که نمی فهمد و باید یک بزرگ تر، یک رفیق یا برادر یا پدر از بیرون زندگی اش را کارگردانی کند و بگوید اینجایی که ایستاده ای زمان و موقعیت مهمی است. آن حرفی که برادرم به من زد این بود که مرا متوجه میزانسن ام کرد تا حواسم باشد کجا ایستاده ام و چکار می کنم و از آن موقعیت استفاده کنم.

 

برادرم همیشه به من ماهیگیری یاد داد تا اینکه بخواهد یک لقمه را در اختیارم قرار دهد تا به همان صورتی که به دستم آمده تمام شود.

 

استاد فکر می کنم آن موقع هم می خواستید مواظبش باشید و هم اینکه سعی کند تلاش کند و خودش رشد کند و فکر نکند می تواند از این موقعیت که برادر شماست استفاده کند. حتما از دور مواظبش بودید و نگاهش می کردید. از کی بارقه های اینکه می تواند یک هنرمند و بازیگر خوب باشد را متوجه شدید؟

 

– حسین: اینکه من فکر می کنم او می تواند بازیگر شود مهم نیست. مهدی از همان موقع که اصفهان بود کارهای آرتیستیک می کرد. رشته هنر می خواند. کارهای گرافیکی می کرد. نمایشگاه گذاشته بود و اصلا آمد تهران برای اینکه گرافیک بخواند و همان زمان هم در دانشگاه داشت درس می خواند. منتها مهم نیست که شما بازیگر می شوی، نقاش می شوی، شاعر می شوی. مهم داشتن روح آرتیستیک است. مهم نگاه کردن آرتیستیک است.

 

حتی اگر نقش بازی نکنی. من مهدی را خوب می شناسم و بارها به خودش گفتم که در ناصیه مهدی کارگردانی هست منتها الان خودش دارد کارگردانی را هدیه می کند و ذهن کارگردانی را سهیم می شود در آدمی که دارد آن فیلم را می سازد. الان در کار ما هم همین هست و من خیلی وقت ها از ایده های مهدی استفاده می کنم چون همه چیز پیش همه کس هست نه پیش من تنها.

 

من این ایده ها را به کار می بندم و از آن استفاده می کنم. این در روحیه مهدی بود. حتی وقتی که در اصفهان بود. منتها اینکه باید جهت پیدا می کرد را خودش باید تجربه می کرد. من هیچ وقت سعی نکردم به او جهت بدهم و بگویم این یا آن. مهدی نگاه می کرد، من حواسم به او بود و در عین حال باید دست و پا می زد.

 

باید وقت می گذاشت. باید شکست می خورد. باید اشکش در می آمد. باید بعضی وقت ها از شدت عصبانیت سرش را به دیوار می زد. باید ۱۰ سال عمرش را در زیرزمین های تئاتر شهر می گذراند. باید ۴۵ دقیقه زیر دوش آب سرد می ایستاد. باید یک ساعت بالای ارتفاع می ایستاد. باید یک ساعت نیزه دار تئاتر ریچارد سوم می ایستاد و این کارها را بکشد

 

و محرومیت ها را بکشد تا ساخته شود. آن موقع هنوز پایان خدمت نگرفته بود و پاسپورت نداشت و نتوانست به خاطر نمایش هایی که بازی کرده بود برود خارج. باید این محرومیت ها را می کشید.

 

تمام آن نمایش ها رفت اجرای خارجی و به جای مهدی کسان دیگری رفتند. اینها را گفتم که بگویم مهم داشتن روحیه آرتیستیک است. مهدی حتی اگر در خیاطی کار می کرد یا ساندویچ فروشی باز می کرد یا تابلوسازی کار می کرد هم، باز این روحیه آرتیستیک با او بود. ما خیلی از آدم ها را می بینیم که کار هنری می کنند اما کارگر فعل آرتیستیک هستند تا خالق کار آرتیستیک.
مصاحبه با برادران پاکدل بازیگران مشهور سینما

یعنی هنر خلق نمی کنند و بیشتر تکرار می کنند…

 

– حسین: آفرین. مهدی این جنم را داشت. من در آینده اش می بینم که به چه افق هایی دست پیدا می کند. نه فقط در حرفه بازیگری. آینده چه می شود را خدا می داند. مسیری که تا حالا طی کرده خیلی سال های زیادی نیست. برای کار هنری زمان، زمان معمولی نیست. گاهی وقت ها یک قرن یک لحظه است. گاهی وقت ها هم یک لحظه یک قرن است.

 

خیلی از انسان های بزرگی که در تئاتر و سینمای جهان داریم در سنین بالا شکوفا شده اند. چشم انداز من از مهدی این است که کارهای بزرگش را در آینده خواهد کرد.

 

گاهی وقت ها جلو مهدی کم می آورم

 

جدا و بیرون از برادران خودتان آقا مهدی و آقا مسعود برای شما کلمه و مفهوم برادر چه معنی و جایگاهی دارد؟

 

– حسین: به نظر من برادری یک رفاقت خدادادی و یک رفاقت خونی است و رفاقتی که باید پا روی فطرت بگذاری تا آن را ندید بگیری. برادری موهبتی است که طبیعت کاملا به شکل غیر ارادی به شما هدیه داده و شما یا قدر می دانی و از آن استفاده می کنی یا اینکه نه، پا روی غریزه، فطرت و همه چیزت می گذاری و این رفاقت را پس می زنی. این یک رابطه دو طرفه است اما وقتی این معادله به هم می خورد که تفاوت سنی زیاد پیش می آید.

 

معنی این مسئله این نیست که مثلا این رفاقت و همدلی برادرانه ندید گرفته شود بلکه وقتی اختلاف سنی باشد، شدت و ضعف پیدا می کند. وقتی که شهرت هم قاطی آن می شود اوضاع از این هم متفاوت تر می شود، به خصوص وقتی یک نفر شهرت پیدا کند و آن یکی نه.

 

گاهی وقت ها این شهرت به این ماجرا خدشه وارد می کند، به این خاطر که برادری که شهرت دارد، اگر زیاد تحویل بگیرد می گذارند به حساب ترحم یا اجبار، اگر تحویل نگیرد می گذارند به حساب غرور. اینها چیزهایی است که باید دقت کرد. اینکه گفتم همه به اختلاف سن ربطی ندارد و در هر حالی می تواند به وجود بیاید. اختلاف سن یک شرایط دیگری را ایجاد می کند.

 

در هر حال هنر با خودش شهرتی می آورد. به خصوص وقتی که با رسانه سروکار داشته باشی. یکسری هنرها هست که با رسانه سروکار ندارد و به نوعی هنر تنهایی و خلوت است، مثل شعر یا نقشی؛ اما هنری مثل تئاتر، سینما، تلویزیون و رادیو هنرهایی است که با عام سروکار دارد و بخش زیادی از وقت آدم صرف جیزهایی می شود

 

که ربطی به خودش ندارد. همین مهدی که اینجا نشسته، گاهی وقت ها پیرایه هایی بر او و اسمش متصل می شود که ربطی به خودش ندارد. به قول مارکز، خود دیگری در ما زندگی می کند که ربطی به ما ندارد ولی به هر صورت هست.

 

گاهی وقت ها آدم ها شیفته آن آدمی می شوند که ربطی به خود ما و ربطی به مهدی ندارد، چون خود مهدی همین است که شما الان می بینید. او می رود در سینما یک نقش بازی می کند و گاهی وقت ها مخاطب با آن نقش زندگی می کند نه مهدی. وقتی با خودش برخورد می کند چیز دیگری را می بیند و از او هم توقع دارد همان باشد.

 

در برادری، وقتی که با هنر هم سروکار داری، دیگر با اینها کاری نداری، پاک و خالص خود برادری را می بینی به خصوص وقتی مثل ما این اختلاف سن هم باشد. اینکه مهدی می گوید مراد و مریدی لطف اوست و من می خواهم بگویم مراد و مریدی به سن و سال نیست. یک وقت هایی در یک شرایطی من می شوم مرید مهدی…

 

– مهدی: آقا نفرمایید.

 

– حسین: واقعا می گویم. همه معرفت ها که پیش همه نیست. گاهی وقت ها مهدی یک کارهایی می کند که من جلوی او کم می آورم. اینها به سن نیست.

 

مهدی جان، الان دیگر حسین آقا پاکدل رفت. دیدم وقتی داشت در مورد تو حرف می زد مدام سرخ می شدی از این همه نگاه برادرانه عاشقانه…

 

– مهدی: خیلی به من لطف دارد و البته فقط منحصر به من نیست. این مرد سراپا مهربانی است. اینقدر مهر دارد این آدم که خیلی وقت ها شرمنده می شوم. نه فقط در رابطه برادری. وقتی با هم کار می کنیم دیگر این رابطه، رابطه کاری است و من بازیگرم و ایشان کارگردان کار و می تواند هر جوری رفتار بکند اما نه تنها با من که

 

با تک تک بچه ها آنقدر مهربانانه و انسانی برخورد می کنند که نهایت ندارد. بروید از بقیه بچه ها بپرسید. آنقدر مهربان و بزرگوار است که آدم حاضر است جانش را هم برایش بدهد.

 

اینجا که کارگردان این کار است، موقعی که رییس تئاتر شهر بود، همه بچه هایی که کارمندهای تئاتر شهر بودند به شکل رییس و مرئوسی به ایشان نگاه نمی کردند. خیلی به همه محبت داشت و همه بچه ها و کارمندان آنجا حاضر بودند هر کاری بکنند برای موفقیت آن مجموعه. یعنی او این روحیه همدلی را خیلی راحت می تواند ایجاد کند و به نظرم این نقطه مثبت مدیریت ایشان است. همه کسانی که با ایشان کار کرده اند از بودن در کنار ایشان لذت می برند.

 

و داشتن چنین برادری…

 

– مهدی: نعمت است. او نعمت و عشق تمام است و البته به من هم خیلی لطف دارد و شرمنده ام می کند.

 

نکاتی که خودت گفتی را می خواستم بگویم و آن اینکه کسی که به برادر کوچک ترش اینگونه نگاه می کند، به بقیه جوان ها و به همه اطرافیان و حتی جامعه و جوانان دیگر هم همین گونه نگاه می کند و این در نوشته ها و کارهایش هم هست…

 

– مهدی: دقیقا همین طور است. او یک دلسوزی عمیقی دارد نسبت به جامعه و جوانان و مملکت.
مصاحبه با برادران پاکدل بازیگران مشهور سینما

در اینستاگرامت نوشته بودی که کافی است یک بار با او برخورد کنید تا متوجه شوید سراپا دغدغه و عشق است…

 

– مهدی: بله. یک دغدغه عجیب بی نهایتی درباره وطن و تاریخ مملکت مان دارد و این در همه کارهایش هم مشخص است.

 

شما چهره خیلی مثبتی داری که به نظر نمی رسد نقش منفی با تو جور باشد. آیا فکر می کنی یک روزی نقش منفی هم بازی کنی؟

 

– مهدی: دوست دارم بازی کنم. البته در تئاتر در یکی از کارهای حسین کیانی نقش منفی بازی کردم منتها در سینما و تلویزیون شاید کارگردان های مان آنقدر قدرت ریسک ندارند و هنوز اتفاق نیفتاده.

 

چه عیبی دارد که همیشه این حالت باشد؟ مردم یک باوری دارند و مهدی پاکدل را با این چهره و میمیک به این صورت پذیرفته اند؛ چه کاری است که این تصور عوض شود؟

 

– مهدی: امسال در یکی از فیلم های جشنواره نقشم منفی است.

 

فکر می کنم علاقه ات به موسیقی باید بیشتر از یک علاقه باشد، درست است؟

 

– مهدی: کاری که من کردم در حد دکلمه و مرتبط با موسیقی بود و من خودم متاسفانه یکی از حسرت های بزرگ زندگی ام این است که به طور جدی و علمی موسیقی نمی دانم و فقط علاقه دارم.

 

بیشتر به چه نوع موسیقی علاقه داری و گوش می کنی؟

 

– مهدی: من همه جور موسیقی را گوش می کنم و بستگی به موقعیتش دارد ولی علاقه اصلی من موسیقی کلاسیک است.

 

کلاسیک ایرانی یا جهانی؟

 

– مهدی: جهانی . از موسیقی کلاسیک ایرانی هم، هم استاد شجریان و هم همایون شجریان را دوست دارم. همین طور آقای علیرضا قربانی که خیلی دوست دارم. همچنین موسیقی راک را هم دوست دارم و خیلی هم گوش می کنم.

 

با کدام یک از موزیسین های ایرانی دوستی؟ یا در ارتباط هستی؟

 

 مهدی: با علاقه پیگیر کارهای شان هستم ولی اینکه دوستی صمیمانه و نزدیکی داشته باشیم نه زیاد. البته فقط با آقای قربانی زیاد در ارتباطم. همین طور بهزاد عبدی که با او هم دوستم و موسیقی فیلم را هم بهزاد کار کرد. با بچه های تئاتر هم که دوستم از جمله دوستانی که در بخش موسیقی تئاتر فعالیت دارند.

 

نکته دیگر در مورد موهای تو است که کوتاه است و احتمالا برای علاقه مندانت سوال پیش می آورد موهایت را برای نقش کوتاه کردی؟

 

– مهدی: نه. در این سه، چهارتا فیلم اخیر که کار کردم موهایم را رنگ کرده بودند و موهای خودم نبود. دیشب که این فیلم آخرم تمام شد، ترجیح دادم کوتاه کنم که موهایم با رنگ خودش دربیاید و به نقشم در این نمایش هم بخورد.

 

اجازه بدهید که در مورد کل خانواده پاکدلان هم صحبت کنیم. در خانواده شما، شما و حسین و مسعود اهل هنر هستید. در بقیه خانواده چند هنرمند دیگر دارید؟

 

– مهدی: بچه های برادرم یحیا و سینا هم در کار هنر هستند و گرافیست و فیلمساز هستند. بچه های خواهرهایم روح الله هاشمی و علی جدیدی خیلی در این رشته دارند کار می کنند و تدوینگر و نویسنده هستند. مسعود به عنوان یک هنرمند و عکاس شناخته شده و معتبر هم در زندگی من جایگاه خیلی ویژه ای داشته.

 

اتفاقا چون اختلاف سنی من با مسعود هم کمتر است، طبیعتا رابطه صمیمانه تر و راحت تری با هم داشتیم و شکل برادری بین ما هم با حسین کمی متفاوت بود. با مسعود شادی راحت تر با هم کلنجار رفتیم و تایم های بیشتری را با هم بودیم. الان هم که خیلی دلتنگش هستم و نزدیک دو سال است که در کانادا زندگی می کند.

 

می آید و می رود؟

 

– مهدی: در جشنواره ها می آید و اینجاست ولی دائم نیست و بیشتر آنجاست و چون حضورش اینجا همیشگی نیست، آدم دلش تنگ می شود.

 

از برادران دیگری که در حوزه هنر هستند و تو آنها را می شناسی، روابط و برادری کدام شان برایت جالب است؟

 

– مهدی: برادرهایی که خیلی وجود و هنرشان برایم جالب است، برادرهای کوئن هستند. کارهای شان خیلی برایم لذت بخش و جالب است و با خودم می گویم خدا این دو برادر چطوری اینقدر خوب کار می کنند. هم می نویسند هم کارگردانی می کنند و سینماگران خیلی موفقی هم هستند. کارهای شان را خیلی دوست دارم.

 

نکته مهم هم این که با برند برادری هم کار می کنند و همه، آنها را به اسم برادران کوئن می شناسند.

 

– مهدی: بلکه. کسی اتان و جوئل را نمی شناسد و همه برادران کوئن را می شناسند. دنیای زیبای عجیب و غریبی دارند.

 

کی می خواهی دومین فیلمت را کارگردانی کنی؟

 

– مهدی: ان شاءالله به زودی.

 

فیلم قبلی ات خیلی فیلم خوبی بود اما خیلی خوب دیده نشد…

 

– مهدی: شرایط فیلمسازی در ایران خیلی متفاوت و عجیب است. البته مهم نیست. ما که برای دیدن یک عده بخصوص فیلم نمی سازیم. ما برای بهتر شدن دنیای پیرامون مان فیلم می سازیم.
مصاحبه با برادران پاکدل بازیگران مشهور سینما

این فیلم هم در همان ژانر جنایی و وحشت است؟

 

– مهدی: طبیعتا ذهنیتم در همان فضا و ژانر و در همان حال و هوا است و امیدوارم که بتوانیم سال دیگر عملی اش کنم.

 

امسال چند فیلم داری؟

 

– مهدی: چهار فیلم کار کردم که یکی شان در جشنواره حضور دارد. فیلم هایی که کار کردم یکی «نرگس مست» کار آقای دری بود که در مورد دنیای موسیقی است، «خانه کاغذی» آقای صباغ زاده بود و «بن بست وثوق» کار آقای کاویانی که اینها در جشنواره نیست و فقط ماجرای نیمروز کار آقای مهدوی در جشنواره حضور دارد.

 

آخرین کتابی که خواندی و دوست داری به خوانندگان مجله ما توصیه کنی، چیست؟

 

– مهدی: کتابی است به نام اتاق قرمز که کار یک نویسنده ژاپنی است و من خیلی دوستش داشتم. فضای داستان های کوتاهش خیلی زیبا بود و تا حالا چنین داستان هایی نخوانده بودم. خیلی فضای عجیب و غریب و باحالی داشت.

 

از هایکوهای شان کمک گرفته بود؟

 

– مهدی: نه، خیلی متفاوت و مدرن بود و مثل هایکوهای شان نبود.

 

فیلم خوب چی؟ البته لابد این فیلمی باشد که به فضای ذهنی کارگردانی ات نزدیک باشد.

 

– مهدی: امسال خیلی درگیر بازیگری بودم و سه چهارتا فیلم بازی کردم و همچنین درگیر دوتا تئاتر هم بودم؛ «همسایه ها»ی حسین کیانی و «افسون معبد سوخته» کیومرث مرادی و همچنین درگیر تمرینات نمایش «کابوس حضرت اشرف» برادرم هم بود. بنابراین وقت نکردم زیاد فیلم ببینم، ولی چند شب پیش دلم تنگ شد برای اینسپشن کریستوفر نولان و نشستم دوباره دیدمش و خیلی کیف کردم.

 

این برادری، سرنوشت زندگی مرا تغییر داده است

 

شما برادرها خیلی مصاحبه داشتید اما نمی دانم تا به حال درباره برادری با هم مصاحبه کردید یا نه؟ خیلی وقت است منتظر فرصتی بودم تا در این باره با شما مصاحبه کنم. البته در همین ابتدا بگویم که جای برادر هنرمند دیگرتان آقامسعود پاکدل هم خالی است که گویا الان در ایران نیستند.

 

اجازه بدهید اول از مهدی شروع کنیم. امروز داشتم اینستاگرام استاد را چک می کردم، در یکی از پست های شان یک عکس از شما در تمرینات همین تئاتر «کابوس حضرت اشرف» گذاشته بودند که داشتید می خندیدید و نوشته بودند: «بیمار خنده های توام، بیشتر بخند»؛ اینکه یک برادر و آن هم چنین برادر فرهیخته و بزرگی مثل حسین آقا پاکدل برای آدم چنین پستی بگذارد؟

 

– مهدی: ماجرا از همین جا شروع می شود که رابطه بین ما فقط شکل برادری ندارد و بیشتر شبیه مرادی و مریدی است و برادرم همیشه برایم یک الگو بوده. فاصله سنی ما هم به اندازه نرمال برادری و هفت، هشت، ده سال نیست. ما بیشتر از ۲۰ سال اختلاف سن داریم و من تا چشم به این دنیا باز کردم همیشه مثل یک مراد و الگو به این رابطه نگاه کردم. اگر بخواهم بهتر بگویم باید گفت که این برادری سرنوشت زندگی مرا تغییر داده است.

 

برای امثال ما که در دهه شصت تلویزیون را نگاه کردیم و برادر حسین آقا نیستیم هم این حالت است. شما شاید آن سال ها و اوایل حضور ایشان در تلویزیون را یادت نباشد. ما در تلویزیون یک چهره مهربان، صمیمی و زیبا را می دیدیم که هیچ وقت از ذهن مان نمی رود.

 

– مهدی: بله، وقتی ماجرای خانواده و برادری هم به این قضیه اضافه می شود، یک حالت مضاعف پیدا می کند. همیشه من این حس را داشتم که چگونه می شود وارد این دنیا شد، دنیایی که در آن برادرم به عنوان یک الگو آنجا ایستاده بود. همیشه با خودم فکر می کردم چگونه می شود به دنیای سینما و تئاتر و تصویر نزدیک شد. بعدا توضیح می دهم که ایشان از چه روش هایی استفاده کردند که ما به این فضا به شکل درست و اصولی نزدیک شویم.

 

فکر نمی کنم دوران اجرای ایشان در تلویزیون زیاد یادت باشد…

 

– مهدی: چرا. کاملا به یاد می آورم.

 

لابد خیلی دور و محو…

 

– مهدی: من آن زمان دبستانی بودم و زمان جنگ هم بود و آن زمان رسانه تلویزیون در همه خانواده ها حرف اول را می زد و کل خانواده می نشستیم و می دیدیم و در خانواده بحث و صحبت در این رابطه مطرح بود، بنابراین من کاملا یادم هست.

 

دموکراسی برادرانه

اجازه بده که درباره تئاتر «کابوس حضرت اشرف» هم صحبت کنیم که از دهم بهمن روی صحنه تماشاخانه ایرانشهر است. شما با خیلی از کارگردان های مهم تئاتر کار کردی. به جز ماجرای برادری، کار کردن با حسین پاکدل به نسبت کارگردان های دیگری که با آنها کار کردی، چگونه است؟

 

– مهدی: آنقدر مهربان است و آنقدر کارهایش و سیستم مدیریتش مبتنی بر مشورت است که کار کردن با ایشان بسیار لذت بخش است. با این که متن هایی که برادرم می نویسد، ادبیات و شکل خاصی دارد و دخل و تصرف در آنها راحت نیست، مهربانانه به نظر همه گوش می کند و نظر همه برایش مهم است. یک دموکراسی در همه کارهایش حاکم است که آدم کیف می کند از این که حرف و نظرش در بهتر شدن کار دیده و شنیده می شود.
مصاحبه با برادران پاکدل بازیگران مشهور سینما

اولین کاری که حسین پاکدل اجرا کرد «سمفونی درد» بود که حوالی سال ۸۸ اجرا شد و تو آن موقع بازیگر خیلی مطرح تئاتر و تصویر بودی. آیا آن موقع از تو نخواست که به عنوان بازیگر در کارش باشی؟

 

– مهدی: هنگام اجرای آن نمایش من درگیر یک سریال بودم و نمی توانستم باشم وگرنه ایشان به من پیشنهاد داد. بعد از آن هم هر وقت نقش مناسب سن و سال و کاراکتر من بود را به من پیشنهاد داد و من هم با کمال میل پذیرفتم.

 

فکر می کنم به جز دو تئاتر اولش که سمفونی درد و رقص زمین بود، در بقیه آثار ایشان حضور داشتی، درست است؟

 

– مهدی: بله. در «امر ملوکانه» و «حضرت والا» بودم. یک نمایش کار کردند به نام «عشق عالیجناب» که در جشنواره بود و متاسفانه اجرای عمومی نشد و من هم آن موقع سر فیلم پیامبر (ص) مجید مجیدی بودم و اصلا تهران نبودم. برای همین در آن تئاتر حضور نداشتم. بعد از آن در «یک صبح ناگهان» بودم و حالا هم در «کابوس حضرت اشرف».

 

از کی اجرا می شود؟

 

– مهدی: از هشتم بهمن.

 

از دیالوگ های نمایشنامه های برادرت، چه دیالوگ هایی هست که بیشتر دوست شان داری؟

 

– مهدی: یک نمایش با ایشان کار کردم به نام «یک صبح ناگهان» و من آنجا نقش یک پسر را داشتم به نام کمال که چون نقاشی هایش پاره شده و به هنرش هتک حرمت شده بود، خودکشی کرده بود و من در حقیقت روح کمال را بازی می کردم. آنجا یکسری مونولوگ داشتم که در هفت هشت تا موقعیت این مونولوگ ها را می گفتم و آنها را خیلی دوست داشتم و شاعرانگی عجیبی در آنها بود.

 

 


مشاهده کلیپ

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما


نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما 

برخی اوقات در فیلم ها اتفاقات جالبی رخ می دهد که عوامل فیلم از آن مطلع هستند و بعدها آن ها را رو می کنند تا طرفداران هیجان زده شوند. بیش از ۱۲۲ سال از اختراع دوربین فیلم برداری توسط برادران لومیر می گذرد و تا به حال آثار زیادی بر روی پرده سینما ها قرار گرفته است. فیلم ها در ژانرهای بسیار متنوعی عرضه می شوند که از جمله محبوب ترین آن ها می توان به اکشن، ترسناک، سیاسی، کمدی و جنایی اشاره نمود.

 

عوامل پشت صحنه برای آن که بتوانند اثری بدون نقص خلق کنند، تمامی توان خود را به کار می گیرند. با این حال حتی سرشناس ترین فیلم های تاریخ سینما نیز دارای نکات مبهمی هستند که کمتر کسی از آن ها آگاهی دارد.

 

 به گزارش پارس ناز ما در این مقاله قصد داریم ۲۰ نکته عجیب درباره شناخته شده ترین آثار سینمایی جهان را برای شما بیان کنیم. دانستن آن ها می تواند سرگرم کننده باشد و شما را شگفت زده کند. از شما دعوت می کنیم به تماشای تصاویر زیر بنشینید و توضیحات را مطالعه نمایید.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

برای شبیه سازی صدای دایناسور های موسوم به «دزد چابک» در فیلم پارک ژوراسیک (Jurassic Park) هنگام برقراری ارتباط، صدای لاک پشت ها مورد استفاده قرار گرفت.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

فیلم «روانی» (Psycho) ساخته آلفرد هیچکاک، به صورت سیاه و سفید عرضه شد، زیرا بسیاری سکانس مربوط به حمام را بیش از حد وحشیانه می داسنتند.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

در فیلم پالپ فیکشن (pulp fiction) هنگامی که وینسنت با یک سرنگ به قلب میا ضربه می زند، صحنه به صورت معکوس فیلم برداری شده است. بنابراین جان تراولتا در واقعیت سوزن را به سمت بیرون می کشد.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

در فیلم بر باد رفته (Gone With the Wind)، صحنه سوختن آتلانتا در آتش توسط سوزاندن وسایل اضافی و قدیمی کمپانی ام جی ام خلق شد.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

هنگام فیلم برداری «پولتر گیست» (Poltergeist) رابی هنگام درگیری با عروسک رباتیک واقعا دچار خفگی شد. آقای اسپیلبرگ کارگردان فیلم تا زمان تغییر رنگ صورت رابی متوجه این موضوع نشد.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

در فیلم «جنگوی آزاد شده» (django unchained) دی کاپریو در یک صحنه لیوان را از شدت خشم در دستش خرد کرد و همین امر باعث شد که وی دچار خونریزی گردد. تارنتینو اجازه داد فیلم برداری ادامه پیدا کند و صحنه را در نسخه نهایی نگه داشت.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

فیلم برداری «تپه خاموش» (Silent Hill) در مکانی واقعی انجام گرفت. شهر سنترالیا در پنسیلوانیا تقریبا متروکه است و هر کسی از آن دیدن کرده، شهر را عجیب و دلهره آور توصیف کرده است.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

گرگوری پک از نقش خود در فیلم «طالع نحس» (The Omen) برای حل معضل شیطان های زندگی خودش استفاده نمود. پسر او درست قبل از تست بازی وی دست به خودکشی زد.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

بدل دنیل ردکلیف در فیلم هری پاتر (Harry Potter)، در آخرین قسمت از این مجموعه فلج شد. به همین دلیل، آقای ردکلیف به جمع آوری کمک پرداخت تا بتواند هزینه تحصیلات دانشگاهی او را بپردازد.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

در فیلم خماری (Hangover)، اِد هلمز واقعا یک دندان کم داشت. ظاهرا او هنگام نوجوانی ایمپلت دائمی داشته است. پزشک او ایمپلنت را برای فیلم برداری درآورد.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

در «جادوگر شهر اُز» (The Wizard of Oz)، جادوگر غرب بعد از ترک صحنه مبارزه با دورتی، به شدت توسط شعله سوخت.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

جودیت بارسی صدا پیشه ۱۰ ساله آن ماری در فیلم همه سگ ها به بهشت می روند (All Dogs Go to Heaven)، قبل از اکران فیلم به طور غم انگیزی درگذشت.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

در صحنه ای که سر الکس در فیلم «پرتقال کوکی» (a clockwork orange) بارها و بارها زیر آب رفت، یک ماسک اکسیژن برای تنفس وی زیر آب قرار گرفته بود؛ اگر چه این وسیله مسدود گشت و تمام صحنه ها واقعی از آب درآمدند.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

فیلم جیغ (Scream) بر اساس داستانی واقعی که در دهه ۱۹۹۰ میلادی در فلوریدا رخ داده بود، ساخته شد.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

در صحنه بیرون آمدن هیولا در فیلم بیگانه (Alien)، بازیگران نمی دانستند چه چیزی قرار است اتفاق بیفتد. بنابراین واکنش های ترسناک آن ها واقعی جلوه می کرد.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

هنگام فیلم برداری «کندی مَن» (Candyman) تونی تاد زنبورهای واقعی در دهان خودش قرار داد.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

صدای شخصیت بو در فیلم کارخانه هیولاها (Monsters Inc)، در واقع صدای مری گیبس نبود. عوامل فیلم نتوانستند او را یک جا بنشانند تا دیالوگ هایش را بخواند، بنابراین به وی میکروفون وصل کردند و صدای مری هنگام بازی کردن را ضبط نمودند.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

«ای تی» (E.T) و «ارواح خبیثه» (Poltergeist) در واقع همان فیلم «آسمان های شب» (Night Skies) هستند.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

واکنش های وین فرل در فیلم اِلف (Elf) کاملا واقعی بودند. کارگردان با استفاده از کنترل از راه دور، آقای فرل را هنگام بازی با جعبه ها غافلگیر می کرد.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

در فیلم «رفتگان» (The Departed) جک نیکلسون بر روی لئوناردو دی کاپریو اسلحه واقعی کشید. این مسئله در فیلم نامه ذکر نشده بود، اما وی گمان می کرد که سکانس هیجان لازم را ندارد.

 

 


مشاهده کلیپ

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما


نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما 

برخی اوقات در فیلم ها اتفاقات جالبی رخ می دهد که عوامل فیلم از آن مطلع هستند و بعدها آن ها را رو می کنند تا طرفداران هیجان زده شوند. بیش از ۱۲۲ سال از اختراع دوربین فیلم برداری توسط برادران لومیر می گذرد و تا به حال آثار زیادی بر روی پرده سینما ها قرار گرفته است. فیلم ها در ژانرهای بسیار متنوعی عرضه می شوند که از جمله محبوب ترین آن ها می توان به اکشن، ترسناک، سیاسی، کمدی و جنایی اشاره نمود.

 

عوامل پشت صحنه برای آن که بتوانند اثری بدون نقص خلق کنند، تمامی توان خود را به کار می گیرند. با این حال حتی سرشناس ترین فیلم های تاریخ سینما نیز دارای نکات مبهمی هستند که کمتر کسی از آن ها آگاهی دارد.

 

 به گزارش پارس ناز ما در این مقاله قصد داریم ۲۰ نکته عجیب درباره شناخته شده ترین آثار سینمایی جهان را برای شما بیان کنیم. دانستن آن ها می تواند سرگرم کننده باشد و شما را شگفت زده کند. از شما دعوت می کنیم به تماشای تصاویر زیر بنشینید و توضیحات را مطالعه نمایید.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

برای شبیه سازی صدای دایناسور های موسوم به «دزد چابک» در فیلم پارک ژوراسیک (Jurassic Park) هنگام برقراری ارتباط، صدای لاک پشت ها مورد استفاده قرار گرفت.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

فیلم «روانی» (Psycho) ساخته آلفرد هیچکاک، به صورت سیاه و سفید عرضه شد، زیرا بسیاری سکانس مربوط به حمام را بیش از حد وحشیانه می داسنتند.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

در فیلم پالپ فیکشن (pulp fiction) هنگامی که وینسنت با یک سرنگ به قلب میا ضربه می زند، صحنه به صورت معکوس فیلم برداری شده است. بنابراین جان تراولتا در واقعیت سوزن را به سمت بیرون می کشد.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

در فیلم بر باد رفته (Gone With the Wind)، صحنه سوختن آتلانتا در آتش توسط سوزاندن وسایل اضافی و قدیمی کمپانی ام جی ام خلق شد.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

هنگام فیلم برداری «پولتر گیست» (Poltergeist) رابی هنگام درگیری با عروسک رباتیک واقعا دچار خفگی شد. آقای اسپیلبرگ کارگردان فیلم تا زمان تغییر رنگ صورت رابی متوجه این موضوع نشد.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

در فیلم «جنگوی آزاد شده» (django unchained) دی کاپریو در یک صحنه لیوان را از شدت خشم در دستش خرد کرد و همین امر باعث شد که وی دچار خونریزی گردد. تارنتینو اجازه داد فیلم برداری ادامه پیدا کند و صحنه را در نسخه نهایی نگه داشت.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

فیلم برداری «تپه خاموش» (Silent Hill) در مکانی واقعی انجام گرفت. شهر سنترالیا در پنسیلوانیا تقریبا متروکه است و هر کسی از آن دیدن کرده، شهر را عجیب و دلهره آور توصیف کرده است.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

گرگوری پک از نقش خود در فیلم «طالع نحس» (The Omen) برای حل معضل شیطان های زندگی خودش استفاده نمود. پسر او درست قبل از تست بازی وی دست به خودکشی زد.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

بدل دنیل ردکلیف در فیلم هری پاتر (Harry Potter)، در آخرین قسمت از این مجموعه فلج شد. به همین دلیل، آقای ردکلیف به جمع آوری کمک پرداخت تا بتواند هزینه تحصیلات دانشگاهی او را بپردازد.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

در فیلم خماری (Hangover)، اِد هلمز واقعا یک دندان کم داشت. ظاهرا او هنگام نوجوانی ایمپلت دائمی داشته است. پزشک او ایمپلنت را برای فیلم برداری درآورد.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

در «جادوگر شهر اُز» (The Wizard of Oz)، جادوگر غرب بعد از ترک صحنه مبارزه با دورتی، به شدت توسط شعله سوخت.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

جودیت بارسی صدا پیشه ۱۰ ساله آن ماری در فیلم همه سگ ها به بهشت می روند (All Dogs Go to Heaven)، قبل از اکران فیلم به طور غم انگیزی درگذشت.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

در صحنه ای که سر الکس در فیلم «پرتقال کوکی» (a clockwork orange) بارها و بارها زیر آب رفت، یک ماسک اکسیژن برای تنفس وی زیر آب قرار گرفته بود؛ اگر چه این وسیله مسدود گشت و تمام صحنه ها واقعی از آب درآمدند.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

فیلم جیغ (Scream) بر اساس داستانی واقعی که در دهه ۱۹۹۰ میلادی در فلوریدا رخ داده بود، ساخته شد.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

در صحنه بیرون آمدن هیولا در فیلم بیگانه (Alien)، بازیگران نمی دانستند چه چیزی قرار است اتفاق بیفتد. بنابراین واکنش های ترسناک آن ها واقعی جلوه می کرد.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

هنگام فیلم برداری «کندی مَن» (Candyman) تونی تاد زنبورهای واقعی در دهان خودش قرار داد.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

صدای شخصیت بو در فیلم کارخانه هیولاها (Monsters Inc)، در واقع صدای مری گیبس نبود. عوامل فیلم نتوانستند او را یک جا بنشانند تا دیالوگ هایش را بخواند، بنابراین به وی میکروفون وصل کردند و صدای مری هنگام بازی کردن را ضبط نمودند.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

«ای تی» (E.T) و «ارواح خبیثه» (Poltergeist) در واقع همان فیلم «آسمان های شب» (Night Skies) هستند.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

واکنش های وین فرل در فیلم اِلف (Elf) کاملا واقعی بودند. کارگردان با استفاده از کنترل از راه دور، آقای فرل را هنگام بازی با جعبه ها غافلگیر می کرد.

نکات بسیار عجیب درباره فیلم های ماندگار تاریخ سینما

در فیلم «رفتگان» (The Departed) جک نیکلسون بر روی لئوناردو دی کاپریو اسلحه واقعی کشید. این مسئله در فیلم نامه ذکر نشده بود، اما وی گمان می کرد که سکانس هیجان لازم را ندارد.

 

 


مشاهده کلیپ

دیالوگ های زیبا و ماندگار فیلم های ایرانی و خارجی ۲۰۱۷


دیالوگ های زیبا و ماندگار فیلم های ایرانی و خارجی ۲۰۱۷

دیالوگ های زیبا و ماندگار و زیبای فیلم های مشهور ایرانی و خارجی که بسیار تاثیرگذار هستند را در مجموعه عکس نوشته زیر می توانید ببینید. سخنوري يکي از ارکان ادبيات ایران و جهان است و نغزگويي و جمله های تاثیر گذار دو بن مايه اصيل در زبان محاوره تمامی ملل هستند.

 

با توجه به همين اصل يکي از پايه‌هاي ماندگاري فيلم هاي سينمايي و مجموعه‌هاي تلويزيوني را بايد در ديالوگ‌هايي جستجو کرد که در حافظه تاريخي مخاطبانشان نقش بسته‌اند.در این مطلب با گزیده ای از ديالوگ‌هاي ماندگار سينمای جهان و ایران و همچنین سریال های تلويزيونی اشاره مي‌کنم.

دیالوگ های زیبا و ماندگار فیلم های ایرانی و خارجی 2017

دیالوگ های زیبا و ماندگار فیلم های ایرانی و خارجی 2017

دیالوگ های زیبا و ماندگار فیلم های ایرانی و خارجی 2017

دیالوگ های زیبا و ماندگار فیلم های ایرانی و خارجی 2017

دیالوگ های زیبا و ماندگار فیلم های ایرانی و خارجی 2017

دیالوگ های زیبا و ماندگار فیلم های ایرانی و خارجی 2017

دیالوگ های زیبا و ماندگار فیلم های ایرانی و خارجی 2017

دیالوگ های زیبا و ماندگار فیلم های ایرانی و خارجی 2017

دیالوگ های زیبا و ماندگار فیلم های ایرانی و خارجی 2017

دیالوگ های زیبا و ماندگار فیلم های ایرانی و خارجی 2017

دیالوگ های زیبا و ماندگار فیلم های ایرانی و خارجی 2017

دیالوگ های زیبا و ماندگار فیلم های ایرانی و خارجی 2017

دیالوگ های زیبا و ماندگار فیلم های ایرانی و خارجی 2017

دیالوگ های زیبا و ماندگار فیلم های ایرانی و خارجی 2017

دیالوگ های زیبا و ماندگار فیلم های ایرانی و خارجی 2017

 

 


مشاهده کلیپ

پوری بنایی بازیگر سال های گذشته سینمای ایران


پوری بنایی بازیگر سال های گذشته سینمای ایران 

پوری بنایی را می توان یکی از زیباترین بازیگران تاریخ سینمای ایران دانست که هنوز هم جذابیت و زیبای دوران جوانی را در خود دارد. یک ضرب المثل ایتالیائی و یا روسی می گوید: «چه شانس بزرگی است، زیبا پیر شدن! » دلم نمیآید بنویسم «پوری بنائی » جوانی را پشت سر گذاشته، چون هنوز طراوت جوانی با اوست، گرچه، زیبا به سن و سالی رسیده. آن قدر که وقتی پرسیدم چند بهار را دیده ای؟ گفت: زرنگی نکن. نمیگم. حدس بزن.

 

و من نتوانستم حدس بزنم! فقط گفتم: هنوز برای من و همسن و سالهای من «آواگاردنر » سینمای ایرانی!

 

همان زیباترین هنرپیشه هالیوود که جانشینی برای زیبائیاش هنوز پیدا نشده!

 

گفت: رمان «زن ۳۰ ساله بالزاک را خوانده ای؟

 

گفتم: میخواهی بگی…

 

گفت: ۷۵ سال را فراموش کن. من همیشه زن ۳۰ ساله بالزاکم. راستی چه حیف شد “فروزان”. دلم میخواد براش یک بزرگداشت بگیرند. میشه یا نمیشه نمی دونم.

 

صورتش همچنان مهربان و معصوم است و رفتارش منحصر به فرد. یعنی همان تیپی که در فیلم های فارسی بود. در اولین فیلمش «عروس فرنگی » زیباترین عروس بود!

 

چنان ماهرانه در آن نقش ظاهر شد که انگار راستی راستی به خانه بخت می رفت.

 

همین خانه بخت رفتنش با بهروز وثوقی، همه جا شایع شد تا آنکه ناگهان روزنامه ها نوشتند بهروز و گوگوش با هم ازدواج می کنند.

 

خیلی ها شوکه شدند، اما نمیدانم خود پوری بنائی هم شوکه شد؟

 

 روزنامه های مطرح آن زمان یعنی کیهان و اطلاعات و مجلات پر طرفداری مثل زن روز و اطلاعات هفتگی و تهران مصور و … خبرنگار ویژه به شمال و جنوب ایران فرستادند تا بلکه از سفرهای وثوقی و گوگوش در کنار هم چیزی دستگیرشان شود. بهروز وثوقی تا آنزمان پای ثابت بازی در فیلمهائی بود که در آن پوری بنائی هم بازی می کرد.

 

نوعی چسبندگی سینمائی که بعدها فروزان و فردین هم با همین چسب در فیلمهای فارسی ظاهر شدند.

 

در سال ۱۳۵۵ وثوقی با گوگوش ازدواج کرد، اما پوری بنائی هرگز ازدواج نکرد ! دوسال بعد، همه از هم جدا شدند. انقلاب شد. بهروز وثوقی خیلی زود ایران را ترک کرد، گوگوش پس از رفت و برگشتی کوتاه سالها درایران ماند تا بالاخره او هم مقیم خارج شد.

 

پوری بنائی اصلا از ایران خارج نشد. به قول دوستی پوری بنائی در خداحافظ تهران بازی کرد. اما هرگز با تهران خدا حافظی نکرد!
پوری بنایی بازیگر سال های گذشته سینمای ایران

حالا پوری بنائی سالهاست که همسایه ماست. دفترش نزدیک خانه ی ماست. در اوج زیبائی و متانت! من خیلی جوان و حتی نوجوان بودم و مبهوت زیبائ یاش و حالا مبهوت ادب و مهربانیاش. مخصوصا وقتی با لبخندی ملایم سلامم را پاسخ میدهد.

 

این ادب و مهربانی حتی در فیلمهائی که بازی کرد هم جلوه داشت و به همین دلیل همیشه نقشهائی را بازی می کرد که با شخصیتش همآهنگ بود. شخصیتی که در یک خانواده سنتی و ایرانی، شکل گرفته بود. هر از گاهی می بینمش.

 

با متانت خاصی در مقابل آپارتمان محل کارش از اتومبیل پیاده میشود و درست انگار که دارد در یک فیلم ایفای نقش میکند،

 

با قامتی بلند و استوار به سمت دفتر کارش می رود.

 

از همان دهه ۶۰ که همسایه شدیم دلم می خواست مانند یک خبرنگار با او گفتگو کنم.

 

چندی پیش در جشن منتقدان سینما دیدمش. پس از ۳۷ سال روی سن رفت و هنگام صحبت از شدت هیجان بغضش منفجر شد! شاید برای سالهای از دست رفته و دوستان و همبازیهایاز کف رفته! گریه امانش نمی داد و حاضران در جلسه هم تحت تاثیر این حرکت پوری بنایی، اکثرا بغض کرده بودند و من دیدم مردان و زنانی را که صورتشان بارانی شده بود! داشت میگفت:

 

باورم نمیشه، بعد از ۳۷ سال روی سن بیایم.

 

با نام صدیقه وارد سینمای ایران شد و خیلی زود شد «پوران » و بالاخره «پوری » شد.

 

۶ ساله بود که با خانوادهاش از اراک به تهران آمد . ۶خواهر و یک برادر دارد. خواهران همگی در آنسوی ایران زندگی می کنند، اما برادرش در ایران است! یکی از خواهرهایش خواننده بود. با نام «اکی » بنایی. از آخرین شاگردهای استاد نی داوود بود. همان که استادِ قمرالملوک هم بود.

 

پوری بنایی در ۱۳ سالگی به هنرستان خیاطی رفت. بعد از خیاطی هوس یاد گرفتن یک ساز ایرانی به سرش زد و چند سالی سنتور تمرین کرد! بعد ها به باله علاقمند شد و نزد خانم لازاریان تمرین باله کرد. در حقیقت، بی آنکه خود بداند، داشت برای آن آرزوی نهایی اش، یعنی ورود به سینما آماده می شد!
پوری بنایی بازیگر سال های گذشته سینمای ایران

خودش می گوید: وقتی دیپلم ادبی را گرفتم، سرشار از عشق به سینما بودم اما این علاقه را به دلیل احترامی که برای پدرم قائل بودم هرگز بر زبان نیاوردم. تا این که آقای نصرت الله وحدت که با زن عموی من آشنا بودند به خانه ما آمد تا از پدرم اجازه بگیرد من در فیلم عروس فرنگی بازی کنم ! پدرم اول مخالفت کرد .

 

اما با اصرار آقای وحدت به شرط آن که پاک و سالم بمانم و لباسهای نامناسب نپوشم، قبول کرد.

 

از سال ۱۳۴۳ تا سال ۱۳۵۷ حدود ۸۵ فیلم بازی کردم که چند تایی از آنها فیلمهای مشترک ایران با آمریکا، فرانسه، ترکیه و ژاپن بود.

 

بالاخره دل را به دریا زدم و درباره بهروز وثوقی پرسیدم.

 

گفت: ساموئل خاچیکیان کارگردان معروف، برای بازی در فیلم خداحافظ تهران از من دعوت کرد. در این فیلم من نقش مقابل بهروز را بازی می کردم .همبازی شدن همان و علاقه شدید بین من و او همان! این فیلم در حقیقت سرآغازی بود برای بازی در فیلم های بعدی به اتفاق بهروز. به تدریج یک زوج سینمایی موفق شدیم

 

که با استقبال مردم هم رو به رو شد. بعدهم عشقِ ما به یک نامزدیِ طولانی کشید. از سوی دیگر مسعود کیمیایی در فیلم خداحافظ تهران دستیار خاچیکیان بود. همان جا کیمیایی به بهروز گفت قصد دارد اولین فیلم بلند سینمایی اش را بسازد و برای نقش اول او را در نظر گرفته است. بهروز داستان را برایم گفت و تاکید کرد که دوست دارد من در قیصر بازی کنم. اما این را هم گفت که برای شروع کار ۱۰۰ هزار تومان کم دارند!

 

من بدون آن که حرفی بزنم رفتم بانک عمران و ۱۰۰ هزار تومان وام گرفتم و دادم به بهروز! حتی یادم هست که برای بانک عمران یک فیلم تبلیغاتی هم بازی کردم که طرفدارانم را عصبانی کرد!

 

در قیصر من نقش نامزد بهروز را بازی میکردم. نقشی که در واقعیت هم شکل گرفته بود، اما به ازدواج نیانجامید! پس از قیصر هم او به دنبال کار خود رفت و من هم در پی سرنوشت خود! نامزدی ما شش سال طول کشید. نمی دانم چه طور شد که گوگوش و بهروز به هم دل باختند و کارشان به ازدواج کشید.

 

پس از سالهای دوری از سینما کیارستمی از من خواست در فیلم «شیرین » مقابل دوربین کلاری بروم. کیارستمی در مصاحبه ای گفت قشنگترین حس و اشک را من از پوری بنایی گرفتم! و این حرف برای من بزر گترین جایزه بود. در چند فیلم متفاوت مثل «زنبورک » فرخ غفاری و «غزل » مسعود کیمیایی هم بازی کردم.
پوری بنایی بازیگر سال های گذشته سینمای ایران

ازسینما به انجمن هایِ خیریه

 

پرسیدم: و حالا؟

 

– زندگی ام خیلی متفاوت شده. نمونه بگم. اخیرا پسر جوانی از زندان تماس گرفت که خانم به داد من برسید!

 

رفتم زندان به دیدنش. در ۱۲ سالگی دوستش را هل داده، سرش به سنگ خورده و مرده. از همان زمان در زندان است تا حالا که ۱۸ ساله شده و زیر اعدام است! میگفتم یترسم

 

تا قبل ازرسیدن به ۱۸ سالگی اعدام شوم، مگر این که ۸۰ میلیون به خانوادهی مقتول دیه بدهم. خیلی جوان موقری به نظرم رسید. با دوستانم تماس گرفتم و۲۰ میلیون تومان برایش جمع کردیم! بعد از ۱۲۰۰ هنرپیشه، ورزشکار، هنرمند رشت ههای مختلف و بازرگانان دعوت کردیم و ۱۰۰ میلیون تومان همآ نجا جمع کردیم.

 

جوان آزاد شد و با بقیه پولها هم برایش یک کاری دست و پا کردیم. حالا کار می کند و خرج مادر و برادرش را هم تامین می کند. بیشتر وقتم در خانه های سالمندان کهریزک، محک، مرکز نگهداری از کودکان عقب مانده بیماران تالاسمی، ام.اس، بنیادهای خیریه و…می گذرد. نجات جان انسانها جوانم نگه می دارد.

 

به در و دیوار دفترش که پر است از عکسهای متفاوت و تقدیر نامه هایی که برای کارهای نیکش دریافت کرده است.

 

 


مشاهده کلیپ

بیانیه آکادمی اسکار درباره فروشنده و حضور در آمریکا


بیانیه آکادمی اسکار درباره فروشنده و حضور در آمریکا 

آکادمی اسکار درباره ممنوعیت ورود دست اندرکاران فیلم فروشنده اصغر فرهادی به آمریکا بیانیه صادر کرد تا آغازی باشد بر جنجال سینمایی اسکار امسال. قانون ممنوعیت های مهاجرتی جدید آمریکا که توسط دونالد ترامپ به امضا رسیده، اعتراض های زیادی را به همراه داشته و مناطق مختلفی را به آشوب کشیده است. مراسم اسکار امسال نیز از جمله حوزه هایی است که تحت تاثیر این مسئله قرار می گیرد.

 

همانطور که می دانید، نامزدهای اسکار ۲۰۱۷ معرفی شده و نام فیلم فروشنده اصغر فرهادی نیز در میان آن ها دیده می شود، اما با توجه به این قانون، عوامل فیلم از جمله خود آقای فرهادی نمی توانند به کشور آمریکا سفر کنند. همین موضوع سبب شد که خانم ترانه علیدوستی با انتشار پیامی مراسم را تحریم کند. اکنون خود آکادمی اسکار نامه ای منتشر نموده و در آن از اصغر فرهادی بابت مسئله پیش آمده عذرخواهی کرده است:

 

آکادمی اسکار از دستاوردهای هنر فیلم سازی که فارغ از ملیت، قومیت و تفاوت های مذهبی، در پی عبور از مرزها و برقراری ارتباط با مخاطبان در سراسر جهان هستند، تجلیل می کند. ما به عنوان حامی فیلم سازان و حقوق بشر در سراسر جهان از این موضوع که اصغر فرهادی کارگردان برنده اسکار فیلم «جدایی» همراه با بازیگران و عوامل فیلم «فروشنده»، ممکن است به خاطر مذهب و کشورشان نتوانند وارد خاک آمریکا شوند، بسیار ناراحت هستیم.

 

 به گزارش پارس ناز بر اساس دستور دونالد ترامپ، ورود اتباع ۷ کشور از جمله ایران به آمریکا، برای ۹۰ روز به حالت تعلیق درآمده و پناهندگان نیز نمی توانند تا ۱۲۰ روز آینده به ایالات متحده بروند. همانطور که می دانید، فیلم فروشنده در بخش فیلم های خارجی اسکار نامزد شده است. مراسم امسال روز یکشنبه ۸ اسفند ماه برگزار خواهد شد.

 

 


مشاهده کلیپ